دریافت محصولات فرهنگی راه سبز زندگی

همکاری باسایت راه سبز زندگی به عنوان نویسنده همکار

لطفا کلیک کنید ... این پنجره در صفحه جدید باز می شود شکست عشقی

ღஜღدهــکــده ســبــز جـانبلاغی ღஜღ
ღஜღشــکــــســـت عـــشــقـــیღஜღشــکستـ غرورღஜღ 
قالب وبلاگ
قانون های موفقیت
تبلیغات سایت
لینک دوستان
جملات عاشقانه
لوگوی وبلاگ

ღஜღدهــکــده ســبــز جـانبلاغی ღஜღ
راه سبز زندگی
مشاوره با محمد جانبلاغي 
شامپو رفع سفیدی مو شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

همیشه از تو نوشتن برای من سخت است

که حس و حال صمیمانه داشتن سخت است

چگونه از تو بگویم برای این همه کور؟!

چقدر این همه دیدن برای من سخت است

خرابه ی دل من را کسی نخواهد ساخت

که بر خرابه ی دل خانه ساختن سخت است

به هیچ قانعم از مهر دوستان هرچند

به هیچ این همه سرمایه باختن سخت است

نقابدار خودی را چگونه بشناسم

در این زمانه که خود را شناختن سخت است

قبول کن دل بیچاره ام ، که می گوید

که پشت پا به زمین و زمان زدن سخت است

برای پیچک احساس بی خزان سهیل

همیشه گشتن و هرگز نیافتن سخت است

عزیز من« همه جا آسمان همین رنگ است»

بیا اگر چه برای تو آمدن سخت است

[ یکشنبه 9 بهمن ماه سال 1390 ] [ 2:51 PM ] [ محمدجانــبلاغی ]
من همان شوق عجیبم ، همان لرزش دست

من همان وسوسه عشق تو و طعم شکست

من فراموش شده ی شهر و دیاری ملعون

شادی ناب مرا برد شبی عشق و جنون

من همان زائره کوچک شهر غم عشق

دامنم سوخت شبی آتش سوزنده

من همان ملعبه کوچک آن چرخ و فلک

دست بازیچه بازی بد تیر و فلک

من همان همنفس باد و خزان و شب هجر

ظلم هجران چه سبب بود امان از شب هجر

من همان همدم ظلمت ، تو همان همدم نور

کی شود کور کند چشم تورا روشن نور

من همان گمشده فریاد همان لمس سکوت

خوب دانم که برد عمر مرا دست حبوط

من پریشان شده دست تو و خواهش باد

مرگ بر هرچه پلیدی و تباهی و عناد

من و شیدایی و عشق بی سرانجام تو بس

به من از عشق بگو ، نه طعم کال یک هوس
[ چهارشنبه 5 بهمن ماه سال 1390 ] [ 11:20 AM ] [ محمدجانــبلاغی ]

[ چهارشنبه 5 بهمن ماه سال 1390 ] [ 11:19 AM ] [ محمدجانــبلاغی ]

[ چهارشنبه 5 بهمن ماه سال 1390 ] [ 11:18 AM ] [ محمدجانــبلاغی ]

یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او

پر زلیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای

بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای

وندر این بازی شکستم داده ای

نشتر عشقش به جانم می زنی

دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق، دل خونم مکن

من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم

این تو و لیلای تو ... من نیستم

گفت: ای دیوانه لیلایت منم

در رگ پیدا و پنهانت منم

سال ها با جور لیلا ساختی

من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم

صد قمار عشق یک جا باختم

کردمت آوارهء صحرا نشد

گفتم عاقل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت

غیر لیلا برنیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی

دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سرمیزنی

در حریم خانه ام در میزنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود

درس عشقش بیقرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم

صد چو لیلا کشته در راهت کنم.

[ چهارشنبه 5 بهمن ماه سال 1390 ] [ 11:17 AM ] [ محمدجانــبلاغی ]
گفتگو با خدا

همه ما پنهانی و در نهان، دل گفته هایی با خدا داریم، کسی از آن خبر ندارد و خود می گوییم و خدا شنونده است. آنچه می خوانید بخشی هایی از گفتگوهای “من وشما”، با خداست:
همان خدا، همان خدای فراموش شده ای که به گاه بی کسی و درماندگی سراغش را می گیریم …
همان که هیچگاه ما را از یاد نمی‌برد!

پیامی از راه سبز زندگی

گفتم: خسته‌ام
گفت: “لاتقنطوا من رحمة الله” از رحمت خدا ناامید نشید (زمر/۵۳)

گفتم: انگار، مرا فراموش کرده ای!
گفت: “فاذکرونی اذکرکم” منو یاد کنید تا یاد شما باشم (بقره/۱۵۲)

گفتم: تا کی باید صبر کرد؟
گفت: “و ما یدریک لعل الساعة تکون قریبا” تو چه می‌دانی! شاید موعدش نزدیک باشه (احزاب/۶۳)

گفتم: تو بزرگی و نزدیکیت برای منِِِ کوچک، خیلی دوره! تا آن موقع چه کار کنم؟
گفت: “واتبع ما یوحی الیک واصبر حتی یحکم الله” کارهایی که به تو گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا خودش حکم کند (یونس/۱۰۹)

گفتم: خیلی خونسردی! تو خدایی و صبور! من بنده‌ات هستم و ظرف صبرم کوچک است… یک اشاره‌ کنی تمامه!
گفت: “عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم” شاید چیزی که تو دوست داری، به صلاحت نباشه (بقره/۲۱۶)

گفتم: “انا عبدک الضعیف الذلیل…” اصلا چطور دلت میاد؟
گفت: “ان الله بالناس لرئوف رحیم” خدا نسبت به همه‌ی مردم (نسبت به همه) مهربان است (بقره/۱۴۳)

گفتم: دلم گرفته
گفت: “بفضل الله و برحمته فبذلک فلیفرحوا” (مردم به چی دلخوش کردن؟!) باید به فضل و رحمت خدا شاد باشند (یونس/۵۸)

گفتم: اصلا بی‌خیال! توکلت علی الله
گفت: “ان الله یحب المتوکلین” خدا آنهایی را که توکل می‌کنند دوست دارد (آل عمران/۱۵۹)

گفتم: خیلی چاکریم! ولی این بار، انگار گفتی: حواست را خوب جمع کن!
گفت: “و من الناس من یعبد الله علی حرف فان اصابه خیر اطمأن به و ان اصابته فتنة انقلب علی وجهه خسر الدنیا و الآخره” بعضی از مردم خدا را فقط به زبان عبادت می‌کنند. اگه خیری به آنها برسد، امن و آرامش پیدا می‌کنند و اگر بلایی سرشان بیاید تا امتحان بشوند، رو گردان میشوند. خودشان تو دنیا و آخرت ضرر می‌کنند (حج/۱۱)

گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌کنم؛
گفت: “فانی قریب” من که نزدیکم (بقره/۱۸۶)

گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم… کاش می‌شد به تو نزدیک بشوم
گفت: “و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال” هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد کن (اعراف/۲۰۵)

گفتم: این هم توفیق می‌خواهد!
گفت: “ألا تحبون ان یغفرالله لکم” دوست ندارید خدا شما را ببخشد؟! (نور/۲۲)

گفتم: معلومه که دوست دارم مرا ببخشی
گفت: “و استغفروا ربکم ثم توبوا الیه” پس از خدا بخواهید شما را ببخشد و بعد توبه کنید (هود/۹۰)

گفتم: با این همه گناه… آخر چه کاری می‌توانم بکنم؟
گفت: “الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده” مگر نمی‌دانید خداست که توبه را از بنده‌هایش قبول می‌کند؟! (توبه/۱۰۴)

گفتم: دیگر روی توبه ندارم
گفت: “الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب”(ولی) خدا عزیز و دانا است، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/۳)

گفتم: با این همه گناه، برای کدام گناهم توبه کنم؟
گفت: “ان الله یغفر الذنوب جمیعا” خدا همه‌ی گناه‌ها را می‌بخشد (زمر/۵۳)

گفتم: یعنی اگر باز هم بیابم؟ بازهم مرا می‌بخشی؟
گفت: “و من یغفر الذنوب الا الله” [چرا که نه!] به جز خدا کیه که گناهان را ببخشد؟ (آل عمران/۱۳۵)

گفتم: نمی‌دانم چرا همیشه در مقابل این کلامت کم میارم! آتشم می‌زند؛ ذوبم می‌کند؛ عاشق می‌شوم! … توبه می‌کنم
گفت: “ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین” [این را بدان که] خدا هم توبه‌کننده‌ها و هم آنهایی که پاک هستند را دوست دارد (بقره/۲۲۲)

ناخواسته گفتم: “الهی و ربی من لی غیرک” ای خدا و پروردگار من! [آخر] من جز تو که را دارم؟
گفت: “الیس الله بکاف عبده” خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟ (زمر/۳۶)

گفتم: در برابر این همه مهربانیت چه کار می‌توانم بکنم؟
گفت: “یا ایها الذین آمنوا اذکروا الله ذکرا کثیرا و سبحوه بکرة و اصیلا هو الذی یصلی علیکم و ملائکته لیخرجکم من الظلمت الی النور و کان بالمؤمنین رحیما” ای مؤمنین! خدا را زیاد یاد کنید و صبح و شب تسبیحش کنید. او کسی هست که خودش و فرشته‌هایش بر شما درود و رحمت می‌فرستند تا شما را از تاریکی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیاورند. خدا نسبت به مؤمنین مهربان است. ( احزاب/۴۲)

گفتم: هیچ کسی نمی‌داند تو دلم چه می‌گذرد
گفت: “ان الله یحول بین المرء و قلبه” خدا حائل هست بین انسان و قلبش! (انفال/۲۴)

گفتم: غیر از تو کسی را ندارم
گفت: “نحن اقرب الیه من حبل الورید” ما از رگ گردن به انسان نزدیک‌تریم (ق/۱۶)

با خودم گفتم: خداوند!… خالق هستی!… با فرشته‌هایش!… به ما درود می‌فرستند تا هدایت شویم؟! …پس باید ثابت کنم که شایسته‌ی سلام و درود عرشیانم.باید گوهر درونم را از هرچه زنگار پاک کنم.

[ سه شنبه 4 بهمن ماه سال 1390 ] [ 11:08 AM ] [ محمدجانــبلاغی ]

محمد جانبلاغی

میان قلب من عشق تو پیداست
 لبانت مثل گل خوشرنگ و زیباست
 مشو غمگین اگر از هم جداییم
 که بی رحمی همیشه کار دنیاست .

[ دوشنبه 3 بهمن ماه سال 1390 ] [ 4:28 PM ] [ محمدجانــبلاغی ]
نه...سرمایمان از زمستان نبود

 بجز ما کسی زیر باران نبود

 زمان روی یک سیب آغازشد

 ولی سیب آغاز انسان نبود

 خداخوردن سیب رامنع کرد

 خدا آن زمان ها مسلمان نبود

 خدا دید ما دوستدار همیم

 که از خلقت خود پشیمان نبود

 اگر لذت با تو بودن نداشت

 چنین خوردن سیب آسان نبود

 خدا راند ما راشبی از بهشت

 بهشتی که اندوه درآن نبود

 زمین ذره هایی پر از درد داشت

 فقط آدم این گوشه مهمان نبود

 خیابانی اول خدا آفرید

که جمعیت آن فراوان نبود

 بجز ما که درآن قدم می زدیم

 کسی عابرآن خیابان نبود

 دل آدم آن وقت ها غصه داشت

 ولی غصه اش قحطی نان نبود

 وحالا به خاطر می آریم ما

 زمانی که زنجیر وزندان نبود

 زمانی که هنگام مجرم شدن

 بجز سیب دردست انسان نبود

[ دوشنبه 3 بهمن ماه سال 1390 ] [ 4:27 PM ] [ محمدجانــبلاغی ]
این شعرها دیگر برای هیچ‌کس نیست

نه! در دلم انگار جای هیچ‌کس نیست

 

آن‌قدر تنهایم که حتی دردهایم
 

دیگر شبیه دردهای هیچ‌کس نیست

 

حتی نفس‌های مرا از من گرفتند
 

من مرده‌ام در من هوای هیچ‌کس نیست

 

دنیای مرموزی‌ست ما باید بدانیم
 

که هیچ‌کس این‌جا برای هیچ‌کس نیست

 

من می‌روم هرچند می‌دانم که دیگر
 

پشت سرم حتی دعای هیچ‌کس نیست

[ دوشنبه 3 بهمن ماه سال 1390 ] [ 12:18 PM ] [ محمدجانــبلاغی ]

راه سبز زندگی <<<موفقیت

از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست
گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست
باید که سفر کرد به محبوب رسیدن
اما نتوان کرد دگر قافله ای نیست

*****************

سفر از فاصله ی دور حکایت دارد  خسته با رفتن احساس رفاقت دارد
چه صمیمانه به درگاه خدا گویم   که دلم از دوری دوست شکایت دارد

*****************

دوری از این دیده ، اما باز یادت میکنم    حرمت این آشنایی فرش راهت میکنم
در فراقت ، غم حصار خنده هایم را شکست   باز هم از انتهای دل صدایت میکنم

*****************

سوختن با تو به پروانه شدن می ارزد
عشق این بار به دیوانه شدن می ارزد
گر چه خاکسترم و هم سفر باد ولی
جستجوی تو به بی خانه شدن می ارزد

*****************

[ دوشنبه 3 بهمن ماه سال 1390 ] [ 12:15 PM ] [ محمدجانــبلاغی ]

راه سبز زندگی
گر نیایی تا قیامت انتظارت می کشم.
منت عشق از نگاه پر شرابت می کشم.
ناز چندین ساله ی چشم خمارت می کشم.
تا نفس باقیست اینجا انتظارت می کشم.

[ دوشنبه 3 بهمن ماه سال 1390 ] [ 12:13 PM ] [ محمدجانــبلاغی ]
کوک کن ساعتِ خویش !   

 

             اعتباری به خروسِ سحری ، نیست دگر

                          دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است

 کوک کن ساعتِ خویش !

             که مـؤذّن ، شبِ پیـش

                          دسته گل داده به آب

                                 . . . و در آغوش سحر رفته به خواب

 کوک کن ساعتِ خویش !

             شاطری نیست در این شهرِ بزرگ

                                       که سحر برخیزد

                                    شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین

                                                        دیر برمی خیزند

 کوک کن ساعتِ خویش !

                      که سحر گاه کسی

                         بقچه در زیر بغل ، راهیِ حمّامی نیست

                             که تو از لِخ لِخِ دمپایی و تک سرفه ی او برخیزی

 کوک کن ساعتِ خویش !

             رفتگر مُرده و این کوچه دگر

                          خالی از خِش خِشِ جارویِ شبِ رفتگر است

 کوک کن ساعتِ خویش !

             ماکیان ها همه مستِ خوابند

                          شهر هم . . .

                                 خوابِ اینترنتیِ عصرِ اتم می بیند

 کوک کن ساعتِ خویش !

             که در این شهر ، دگر مستی نیست

                  که تو وقتِ سحر ، آنگاه که از میکده برمی گردد

                            از صدای سخن و زمزمه ی زیرِ لبش برخیزی

 کوک کن ساعتِ خویش !

             اعتباری به خروسِ سحری نیست دگر ،

                              و در این شهر سحرخیزی نیست

 
[ چهارشنبه 28 دی ماه سال 1390 ] [ 11:19 AM ] [ محمدجانــبلاغی ]

با بودن تو حال من اصلا خراب نیست
می خواهمت و بهتر از این انتخاب نیست

احساس می کنم که خدا قول داده است
دیگر در این جهان خبری از عذاب نیست

دیگر میان خاطره هامان ، از این به بعد
چیزی به اسم دلهره و اضطراب نیست

باور کن این خدا که خودش عاشقت کند
حتماً زیاد خشک و مقدس مآب نیست

پاشو بیا کمی بغلم کن ، ببوس، تا
باور کنم حضور تو ایندفعه خواب نیست

من را ببوس تا همه ی شهر پر شود
این اتفاق هر چه که باشد سراب نیست

دنیا سر جدایی ما شرط بسته است
اما دعای شوم کسی مستجاب نیست...
 

[ چهارشنبه 28 دی ماه سال 1390 ] [ 11:17 AM ] [ محمدجانــبلاغی ]
من در اتاقم مطالعه می کنم
تو در اتاقت استراحت می کنی
او سر چهار راه آدامس می فروشد
 
من شام می خورم
تو رستوران می روی
او گرسنه است
 
من به ییلاق می روم
تو با دوستانت همه ی بعد از ظهر را قدم می زنید
او با دستمالش شیشه ی ماشین ها را تمییز می کند
 
من پول تو جیبی  پسرم را می دهم
تو  پول تو جیبی دخترت را می دهی
او ترازویش را در پیاده رو جلویش گذاشته و 10 تومنی هایش را نگاه می کند
 
من پدرم را دوست دارم
تو مادرت را بیش از هر کس دوست می داری
او پدرش معتاد است و مادرش در خانه ای کار میکند
 
پدر من مادرم را دوست دارد
پدر تو به مادرت عشق می ورزد
او پدر و مادرش از هم طلاق گرفته اند
 
من یک خواهر بزرگ تر و یک برادر کوچک تر دارم
تو یک برادر بزرگ تر و دو خواهر کوچک تر داری
او 6 برادر و 3 خواهر دارد
 
برادر من دانشگاه می رود
خواهر تو دبیرستانی است
او برادر هایش یا معتادند یا در زندان یا ...
 
من عاشق شده ام
تو می دانی عشق چیست
او تا کنون به هیچ چیز عاشقانه نگاه نکرده است
 
من آن لاین هستم
تو آن لاین هستی
او بی نان است
 
من از سیاست متنفرم
تو سیاست را دوست داری
او شکم سیر را بیشتر از سیاست دوست دارد
 
من تابستان را دوست دارم
تو بهار را و شکوفه ها را دوست داری
برای او تابستان و زمستان فرقی ندارند
 
من شب های داغ تابستانی را بی روانداز می خوابم
تو شب های سرد زمستان را با پتوی گرمت می خوابی
او در زمستان و تابستان فقط یک زیر انداز لازم دارد
 
شهر من زیبا نیست
شهر تو زیبا است و دوستش داری
شهر او را تلی از خاک بر جا مانده از زلزله است
 
تفریح من گوش دادن به موسیقی است
تفریح تو دیدن فیلمی است
تفریح او آب تنی در حوضچه ی وسط میدان است
 
من از زندگی ام راضی نیستم
تو زندگی ات را دوست داری و به خواسته هایت رسیده ای
برای او زندگی اجباری است بدون انتخاب
 
من او را دیده ام
تو او را دیده ای و تا کنون به زندگی او دقت نکرده ای
او برای ما آزمونی سنگین است
[ دوشنبه 26 دی ماه سال 1390 ] [ 1:36 PM ] [ محمدجانــبلاغی ]
غریب آمده بودم غریب خواهم رفت
نچیده سیب به رویای سیب خواهم رفت

میان بوسه طنابی به دار می بافند
به گونه با گل سرخ فریب خواهم رفت

صدای خواب براحساس شهر می پیچید
وگفت با دل من بی نصیب خواهم رفت

ومرگ سهم تمام حیات حـّوا بود
اسیردست رسوم عجیب خواهم رفت

به شوق باغ پراز یاس های شهرقدیم
ازاین بهاردروغین نجیب خواهم رفت

اگرچه گریه براین شهرجرم زندان داشت
میان همهمه هاعن قریب خواهم رفت

زمان کوچ شد افسوس،دست من خالیست

غریب آمده بودم غریب خواهم رفت

[ شنبه 24 دی ماه سال 1390 ] [ 12:08 PM ] [ محمدجانــبلاغی ]

  ((با سلام خدمت شما کاربران گرامی))

طبق نظرات شما کاربران گرامی که خواسته بودید من رزومه ای از خودم را برای شما گذاشته ام

پیام ما: ((عشق٬آرامش و دوستی را برای شما آرزومندیم))

دوستدار شما محمد جانبلاغی  

 

 محمد جانبلاغی را بهتر بشناسیم؟  (open new windows)


ادامه مطلب
[ جمعه 23 دی ماه سال 1390 ] [ 9:13 PM ] [ محمدجانــبلاغی ]

برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیست

گویی همه خوابند ، کسی را به کسی نیست

 آزادی و پرواز از آن خاک به این خاک

جز رنج سفر از قفسی تا قفسی نیست

 این قافله از قافله سالار خراب است

اینجا خبر از پیش رو و باز پسی نیست

 تا آئینه رفتم که بگیرم خبر از خویش

دیدم که در آن آئینه هم جز تو کسی نیست

 من در پی خویشم ، به تو بر می خورم اما

آن سان شده ام گم که به من دسترسی نیست

 آن کهنه درختم که تنم زخمی برف است

حیثیت این باغ منم ، خار و خسی نیست

 امروز که محتاج توام ، جای تو خالیست

فردا که می آیی به سراغم نفسی نیست

 در عشق خوشا مرگ که این بودن ناب است

وقتی همه ی بودن ما جز هوسی نیست

ه.ا.سایه

[ سه شنبه 20 دی ماه سال 1390 ] [ 8:54 PM ] [ محمدجانــبلاغی ]

کسی دیگر نمی کوبد در این خانه متروکه ویران را

سی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم!!!

من شمع می سوزم  ودیگر هیچ چیز از من نمی ماند

من گریان ونالانم ومن تنهای تنهایم !!!

رون کلبه ی خاموش خویش اما

سی حال من غمگین نمی پرسد!!!

 من دریای پر اشکم که توفانی به دل دارم

رون سینه ی پرجوش خویش اما!!!

سی حال من تنها نمی پرسد

من چون تک درخت زرد پاییزم !!!

ه هر دم با نسیمی میشود برگی جدا از او

دیگر هیچی از من نمی ماند!!! 

 

[ شنبه 17 دی ماه سال 1390 ] [ 5:20 PM ] [ محمدجانــبلاغی ]

چه زود فراموش شدم... 

چه زود فراموش شدم آن زمان که نگاهم از نگاهت دور شد ....
چه زود از یاد تو رفتم آنگاه که دستانم از دستان تو رها شد....
مقصد من در این راه عاشقی بیراهه بود این همه انتظار و دلتنگی بیهوده بود !
با اینکه دلتنگ هستم اما چاره ای جز تحملش ندارم ،خیلی خسته ام ،
راهی جز تنها ماندن ندارم !
چه زود قصه عشقمان به سر رسید اما آن مرد عاشق به عشقش نرسید !
چه زود آسمان زندگی ام ابری شد ، دلم برای آن آسمان آبی دلتنگ است ،
که با هم در اوج آن پرواز می کردیم و به عشق هم می خواندیم آواز زندگی را ...
آرزوی دلم تبدیل به رویا شد ، تنها ماندم و عشقم افسانه شد ...
چه زود رفتی و چشم به ستاره ای درخشان تر از من دوختی ،
با اینکه کم نور بودم اما داشتم به پای عشقت می سوختم ،
با اینکه برای خود کسی نبودم ،
اما آنگاه که با تو بودم برای خودم همه کس بودم !
چه زود غروب آمد و دیگر طلوعی نیامد !هرچه به انتظار آمدنت نشستم نیامدی ، هرچه اشک ریختم کسی اشکهایم را پاک نکرد،
هرچه گوشه ای نشستم و زانو به بغل گرفتم
کسی نیامد مرا در آغوش بگیرد و آرام کند .
خواستم بی خیال شوم ، بی خیالی مرا دیوانه کرد ،
خواستم تنها باشم ، تنهایی مرا بیچاره کرد .
چه زود گذشت لحظه های با تو بودن ، چه دیر گذشت لحظه های دور از تو بودن
و دیگر نگذشت آنگاه که تو رفتی و هیچ گاه نیامدی !باور داشته باش هنوز هم برای تو زنده ام ،
هر گاه دیدی نیستم بدان که از عشقت مرده ام !
چه زود فراموش شدم آن زمان که دلم برایت خون شد ....
تازه می خواستم با آن رویاهای عاشقانه ای که در سر داشتم تو را خوشبخت کنم ،
می خواستم عاشق ترین باشم ،
برای تو بهترین باشم ،
اما نمی دانستم دیگر جایی درقلبت ندارم ...
چه زود فراموش شدم آن زمان که دیگر تو را ندیدم !  
[ شنبه 17 دی ماه سال 1390 ] [ 5:16 PM ] [ محمدجانــبلاغی ]
به ابد خواهم برد

من به درماندگی صخره و سنگ

من به آوارگی ابر و نسیم

من به سرگشتگی آهوی دشت

من به تنهایی خود می مانم

من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی گیسوان تو به یادم می آید

شعر چشمان تو را می خوانم

چشم تو چشمه شوق

چشم تو ژرف ترین راز وجود برگ بید است که با زمزمه جاریه باد تن به وارستن عمر ابدی می سپرد

تو تماشا کن

که بهاری دیگر

پاورچین پاورچین

از دل تاریکی میگذرد

و تو در خوابی

 پرستو ها خوابند و تو می اندیشی

به بهاری دیگر

به یاری دیگر

اما برای من

نه بهاری

و نه یاری دیگر

- افسوس

من و تو  دور از هم می پوسیم

غمم از وحشت پوسیدن نیست

غمم از زیستن بی تو در این لحظه پر دلهره است

دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست

از سر این بام
این صحرا
این دریا
پر خواهم زد

خواهم مرد
 و غم تو این غم شیرین را

با خود به ابد خواهم برد

[ شنبه 17 دی ماه سال 1390 ] [ 5:14 PM ] [ محمدجانــبلاغی ]

رد شد شبیه‌ رهگذری‌ باد، از درخت‌

آرام‌ سیبِ کوچکی‌ افتاد از درخت‌

افتاد پیشِ پای‌ تو، با اشتیاق‌ گفت:

ای‌ روستای‌ شعر تو آباد از درخت،

امسال‌ عشق‌ سهم‌ مرا داد از بهار

آیا بهار سهم‌ ترا داد، از درخت؟

امشب‌ دلم‌ شبیه‌ همان‌ سیب‌ تازه‌ است‌

سیبی‌ که‌ چید حضرت‌ فرهاد از درخت‌

کی‌ می‌شود که‌ سیب‌ غریبِ نگاه‌ من‌

با دستِ گرم‌ تو شود آزاد از درخت‌

چشمان‌ مهربان‌ تو پرباد از بهار

همواره‌ رهگذار تو پرباد از درخت‌

امروز آمدی‌ که‌ خداحافظی‌ کنی‌

آرام‌ سیب‌ کوچکی‌ افتاد از درخت!

[ سه شنبه 13 دی ماه سال 1390 ] [ 2:47 PM ] [ محمدجانــبلاغی ]
چه قدر فاصله اینجاست بین آدمها

چه قدر عاطفه تنهاست بین آدمها

کسی به حال شقایق دلش نمی سوزد

و او هنوز شکوفاست بین آدمها

کسی به نیت دل ها دعا نمی خواند

غروب زمزمه پیداست بین آدمها

چه می شود همه از جنس آسمان باشیم

طلوع عشق چه زیباست بین آدمها

تمام پنجره ها بی قرار بارانند

چه قدر خشکی و صحراست بین آدمها

به خاطر تو سرودم چرا که تنها تو

دلت به وسعت دریاست بین آدمها
[ سه شنبه 13 دی ماه سال 1390 ] [ 2:46 PM ] [ محمدجانــبلاغی ]

راه سبز زندگی  ------ محمد جانبلاغی

سالها رفت و هنوز

یک نفر نیست بپرسد از من

 

صبح تا نیمه ی شب منتظری

همه جا می نگری

گاه با ماه سخن می گویی

گاه با رهگذران،خبر گمشده ای می جویی

راستی گمشده ات کیست؟

کجاست؟

صدفی در دریا است؟

نوری از روزنه فرداهاست

یا خدایی است که از روز ازل ناپیداست...؟

که تو از پنجره ی عشق چه ها می خواهی؟
[ سه شنبه 13 دی ماه سال 1390 ] [ 2:44 PM ] [ محمدجانــبلاغی ]
بگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی

آهنگ اشتیاق دلی درد مند را

 

شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق

آزار این رمیده ی سر در کمند را

 

بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت

اندوه چیست، عشق کدامست، غم کجاست

 

بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان

عمریست در هوای تو از آشیان جداست

 

دلتنگم، آنچنان که اگر بینمت به کام

خواهم که جاودانه بنالم به دامنت

 

شاید که جاودانه بمانی کنار من

ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت

 

تو آسمان آبی آرامو روشنی

من چون کبوتری که پرم در هوای تو

 

یک شب ستاره های تو را دانه چین کنم

با اشک شرم خویش بریزم به پای تو

 

بگذار تا ببوسمت ای نوشخند  صبح

بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب

 

بیمار خنده های توام ، بیشتر بخند

خورشید آرزوی منی ، گرم تر بتاب

[ دوشنبه 12 دی ماه سال 1390 ] [ 9:12 PM ] [ محمدجانــبلاغی ]

امشب سرآن دارم . تا با تو سخن گویم راه تو بپویم من . اسرار تو راجویم

امشب به درت خواهم . تاصبح همی کوبم تا خود به درآئی زان . عطرت به صفا بویم

امشب زغمم تاصبح . حرف دل خود گویم پیمانه به پیش آری . تا باز کنی رویم

امشب زمیت نوشم . تا مست کند آن می، من را که گنه کردم . بسیار مدد جویم

امشب به سرم می زن . بی خود ز خودم گردان زیرا که ز رویت من . بسیار شرم رویم

امشب به درت کوبم . تا بازکنی در را می کوبم و می خواهم . دست از گنهم شویم

امشب در لطفت را . بگشا زبرم جانا مردانه تو را گویم . راهت به لقا پویم

امشب زمیت ساقی . مستم توچنان گردان تا بازشوم عبدت . کفران نشودخویم

امشب که نهم برسر. قرآن تو را تا صبح، خواهم که به درگاهت . آشفته کنم مویم

امشب ز تو می خواهم . تاعفوکنی من را زین رو به درت تا صبح . خاک ازتوبه می سویم

امشب بپوشم جوشن . با خواندن نامت من یارب زبلاهایت . ایمن بنما کویم!

[ دوشنبه 12 دی ماه سال 1390 ] [ 7:12 PM ] [ محمدجانــبلاغی ]
گاهی نفس به تیزی شمشیر می شود

از هرچه زندگیست دلت سیر می شود

گویی به خواب بود جوانیمان گذشت

گاهی چه زود فرصتمان دیر می شود

کاری ندارم آنکه کجایی چه می کنی

بی عشق سر مکن که دلت پیر می شود

[ دوشنبه 12 دی ماه سال 1390 ] [ 7:11 PM ] [ محمدجانــبلاغی ]

یادم باشد....

یادم باشد حرفی نزنم که دلی بلرزد.

خطی ننویسم که آزار دهد کسی را.

یادم باشد که روز و روزگار خوش است

و تنها دل ما دل نیست

یادم باشد جواب کینه را تنهابا کمتر از مهر

و جواب دورنگی را با کمتر از صداقت ندهم

یادم باشد که در برابر فریاد ها سکوت کنم

وبرای سیاهی ها نور بپاشم

یادم باشد از چشمه درس خروش بگیرم

و از آسمان درس پاک زیستن

یادم باشد سنگ خیلی تنهاست

یادم باشد با سنگ هم لطیف رفتار کنم

مبادا دل تنگش بشکند

یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ام

نه برای تکرار اشتباه گذشتگانم

یادم باشد زندگی را دوست بدارم.

با تشکر محمد جانبلاغی

[ شنبه 10 دی ماه سال 1390 ] [ 11:35 AM ] [ محمدجانــبلاغی ]

[ دوشنبه 5 دی ماه سال 1390 ] [ 9:20 PM ] [ محمدجانــبلاغی ]

تنهایی هامو بعد از این با قلب کی قسمت کنم

واسه فراموش کردنت باید به چی عادت کنم

تو داری از من میگذری٬ من باید از تو بگذرم

چیزی نمی تونم بگم٬ باید بیفتی از سرم

بعد از تو باید با خودم٬ تنهای تنها سر کنم

یک عمر باید بگذره تا امشبو باور کنم

 

[ شنبه 3 دی ماه سال 1390 ] [ 10:52 AM ] [ محمدجانــبلاغی ]

چقدر خوشبخته اونی که تورو داره

تو دوسش داری و دستاشو میگیری

میتونی تکیه گاهش باشی هر لحظه

با رویاهات داری دنیاشو میگیری

چقدر خوشبخته و اینو نمیدونه

که با تو زندگی کردن چقدر خوبه

تو اونجا شادی آرومی پر از عشقی

من اینجا تو دلم تردید و آشوبه

همه دنیای من مال تو بودن بود

حالا دیگه تورو داشتن یه رویائه

باید باور کنم سهم من این بوده

دلم بی تو چقدر خاموش و تنهائه

تو اونقدر خوبی که هر کی تورو داره

کنار تو براش دنیا بهشت میشه

همیشه توی این عشقای نافرجام

مقصر دست سرد سرنوشت میشه

تورو هرگز نداشتم اما میدونم

اونی که پیشته خوشبخت ترین میشه

براش با درد و غصه موندنم کم کم

با لبخند تو دیگه سخت ترین میشه

چقدر خوشبخته اونی که تورو داره

چقدر تلخه من اینجا بی تو آواره م

تو خوشبخت باش و من اینجا بدون تو

میشینم تا ابد روزامو میشمارم

[ چهارشنبه 30 آذر ماه سال 1390 ] [ 7:39 PM ] [ محمدجانــبلاغی ]
شب و احساس دلتنگی
از اینجا تا خیال تو
یه ساعت نیست که رفتی و
بهونه می کنم جات و
رها شو با من این لحظه
هوا عطره تو رو داره
دوباره خونه دلگیره
چشام تا صبح بیداره
می خوام تا حس کنم ماه و
تو آغوشم کناره تو
چقدر لمس تنت خوبه
می گیرم حس دستات و
یه فرصت از چشات می خوام
یه لحظه با تو تنها شم
توی آرامش دستات
بمونم تا که پیدا شم
صدام کن که خیال تو
منو تنها نمیذاره
دلم از حس دلتنگی
توی این لحظه بیزاره
نباشی بی تو تاریکم
توی تصویره آئینه
تو می رقصی و چشم من
فقط رویات و میبینه
هنوزم وقت تنهایی
نگاهم بونه می گیره
تو رو می خوام و دور از تو
یه جورایی نفس گیره
[ چهارشنبه 30 آذر ماه سال 1390 ] [ 7:39 PM ] [ محمدجانــبلاغی ]

انگاری من زیادی ام
دیگه واسه تو عادی ام
دیگه منو دوست نداری
بگو واسه تو من چی ام

چرا فرق نداره
بود و نبود من برات
دیگه تمومه عشقمون
حرفی نمونده تو چشات

می خوام برم از پیش تو
ازم نمی خوای بمونم
دوستم نداری به خدا
دوستم نداری می دونم

چرا برات فرق نداره
بهم نمی گی که نرو
اونی که تنهات می ذاره
هنوز دوستت داره تو رو

انگاری از گذشته مون
از اون دل شکسته مون
چیزی یادت نمونده و
دلت می خواد بگی برو

دیگه بازی بسه
می رم بدونی عاشقم
دیگه تو راحتی گلم
تمومه من دارم می رم

می خوام برم از پیش تو
ازم نمی خوای بمونم
دوستم نداری به خدا
دوستم نداری می دونم

چرا برات فرق نداره
بهم نمی گی که نرو
اونی که تنهات می ذاره
هنوز دوستت داره تو رو

[ چهارشنبه 30 آذر ماه سال 1390 ] [ 7:38 PM ] [ محمدجانــبلاغی ]

تو هنوزم مثل قصه واسه پرواز خیالی
حس خوبه یه بهونه واسه بارون چشامی
تو نگاهت مثل آفتاب تا همیشه مهربونه
قلب پاکت مثل آینه که همیشه روبه رومه
لحظه های عاشقونه در کنارت آرزومه
داشتن تو واسه قلبم مثل فتح آسمونه
کاش بدونی که به جز تو عشقی از خدا نمی خوام
تو که باشی در کنارت تا ابد مالک دنیام
مثل جاده که همیشه واسه رفتن و عبوره
لحظه های خوبه با تو از شب وحادثه دوره
خواب چشمات مثل بارون توی خلوت نگامه
وقتی نیستی غم دنیا مثل کوهی سر رامه
انتظار دیدن تو مثل بارون بهاره
هیچکی جز من نمی تونه آرزوت کنه دوباره
شب تنها شدن من زیر بارون ستاره
کاش یکی بود میرسوندش دستات و به من دوباره
[ چهارشنبه 30 آذر ماه سال 1390 ] [ 7:37 PM ] [ محمدجانــبلاغی ]

نگاهت با منه اما خیالت رو نمی دونم
تو این راهی که میرم من یه بن بستیه می دونم
من از حادثه لبریزم تو و خواب پریشونی
نگاهت می کنم اما نگاهم رو نمی خونی
تو آغوش کدوم رویا تو رفتی که فراموشی
صدات کردم و مثل شب سکوتی سرد و خاموشی
کدوم حسی تو رو از من گرفته مثه تنهایی
دل آرومی ندارم من تو این لحظه که اینجایی
به دنبال یه خورشیدم تو تن برفی دستات
خیالت پی کی رفته من و رد می کنه چشمات
غروبهای نگاه تو یه احساس غریبونست
پشیمونی تو از اینکه کنارت دل دیوونست
تو این راهی که رفتم من دو راهی تو و قلبم
یه احساسی به تو دارم نمیذاره که برگردم
همونقدر که ازم دوری خیالم به تو نزدیکه
یه سوسوی ضعیفی هست نباشی خونه تاریکه
یه شب خواب تو رو دیدم یه عمررفته فراموشم
نمیدم قلبت و حتی برنگردی به آغوشم
[ چهارشنبه 30 آذر ماه سال 1390 ] [ 7:36 PM ] [ محمدجانــبلاغی ]
شب و احساس دلتنگی
از اینجا تا خیال تو
یه ساعت نیست که رفتی و
بهونه می کنم جات و
رها شو با من این لحظه
هوا عطره تو رو داره
دوباره خونه دلگیره
چشام تا صبح بیداره
می خوام تا حس کنم ماه و
تو آغوشم کناره تو
چقدر لمس تنت خوبه
می گیرم حس دستات و
یه فرصت از چشات می خوام
یه لحظه با تو تنها شم
توی آرامش دستات
بمونم تا که پیدا شم
صدام کن که خیال تو
منو تنها نمیذاره
دلم از حس دلتنگی
توی این لحظه بیزاره
نباشی بی تو تاریکم
توی تصویره آئینه
تو می رقصی و چشم من
فقط رویات و میبینه
هنوزم وقت تنهایی
نگاهم بونه می گیره
تو رو می خوام و دور از تو
یه جورایی نفس گیره
[ چهارشنبه 30 آذر ماه سال 1390 ] [ 7:33 PM ] [ محمدجانــبلاغی ]

کاش وقتی زندگی فرصت دهد


گاهی از پروانه ها یادی کنیم


کاش بخشی از زمان خویش را


وقف قسمت کردن شادی کنیم


کاش گاهی در مسیر زندگی


باری از دوش نگاهی کم کنیم


فاصله های میان خویش را


با خطوط دوستی مبهم کنیم


کاش وقتی آرزویی میکنیم


از دل شفاف مان هم رد شود


مرغ آمین هم از آنجا بگذرد


حرف های قلبمان را بشنود

[ دوشنبه 28 آذر ماه سال 1390 ] [ 9:11 PM ] [ محمدجانــبلاغی ]

باز آن یار بی وفا
باز آن یار با جفا
رفته بی من ای خدا
باز که شده درد آشنا
من تنها یا دل شدم
او با کی شد همنوا
او که با من میدمید
او که از من می شنید
حال رفته بی من چرا
راز دل شد برملا
من بی او خوابم نبرد
او با کی شد هم قبا
باز من دیوانه شدم
مست با بیگانه شدم
او در دلم جا خوش بکرد
من رسوا ترین رسوا
خوش بودم وقتی که بود
مست بودم با دلبران

[ دوشنبه 28 آذر ماه سال 1390 ] [ 9:07 PM ] [ محمدجانــبلاغی ]

کاش گم می شدی در دفتر خاطرات زندگی ام ....

و یا من پاره میکردم این صفحات بودن با تو را !!!
...
از رفتنت دلگیر نیستم ، گلایه من از خاطراتی است که مرا زیر و رو می کند

[ شنبه 26 آذر ماه سال 1390 ] [ 7:21 PM ] [ محمدجانــبلاغی ]

آدمها چه موجوداتی دلگیری هستند
وقتی سوزنشان را نخ میکنی تا برایت دروغ ببافند ...
چقدر میچسبد سیگارت را در گوشه ای بکشی
و هیچ کس با خنده های تو
به عقده هایش پی نبرد


از آدم ها دلگیرم
که خوب های خودشان را از بد تو
مو شکافی میکنند
و بدهایشان را در جیب های لباس هایی
که دیگر از پوشیدنش خجالت میکشند پنهان میکنند
از اینکه ژست یک کشیش را میگیرند وقتی هوای اعتراف داری
و دردهایت را که میشنوند
خیالشان راحت میشود هنوز میتوانند کمی خودشان را از تو
کشیش تر ببینند


از آدم ها دلگیرم
وقتی تمام دنیایشان اثبات کردن است
همین که گیرت بیاورند
تمام آنچه را که نمی توانند به خورد ِ خودشان دهند به تو اثبات می کنند
به کسی غیر از خود
برتری هایشان را آویزان کنند
تا از دور به کلکسیون افتخاراتشان نگاه کنند
و هر بار که ایمانشان را از دست دهند
آنقدر امین حسابت میکنند
که تو را گواه میگیرند
ایمانشان که پروار شد با طعنه میگویند :
این اعتماد به نفس را که از سر راه نیاورده ام


از آدم ها عجیب دلگیرم
از اینکه صفت هایشان را در ذهنشان آماده کرده اند
و منتظر مانده اند تا تکان بخوری و ببینند به کدام صفت می نشینی
و تو را هی توصیف کنند ... هی توصیف کنند ... هی توصیف کنند
خنده ات بگیرد که چقدر شبیهشان نیستی
دردشان بیاید ...
و انتقامش را از تو بگیرند ...
تا دیگر به آنها این حس را ندهی که کسی وجود دارد که شبیهشان نیست


از آدم ها دلگیرم
که گرم میبوسند و دعوت میکنند
سرد دست میدهند و به چمدانت نگاه میکنند

دلت ....
دلت که از تمام دنیا گرفته باشد
تنها به درد بازگشت به زادگاهت میخوری


دلم گرفته است ...
همین را هم میخوانند و باز ...
خودشان را آن مسافر آخر قصه حساب میکنند

[ جمعه 25 آذر ماه سال 1390 ] [ 1:32 PM ] [ محمدجانــبلاغی ]

اگر خواستی بدانی چقدر ثروتمندی،هرگز پول هایت را نشمار،قطره ای اشک بریز و دستهایی که برای پاک کردن اشکهایت می آیند،را بشمار.این است ثروت واقعی....

من فقیرترینم! به اندازه یه دریا اشک ریختم ولی حتی یک دست هم برای پاک کردن اشکهایم نبود!!!

[ جمعه 25 آذر ماه سال 1390 ] [ 1:28 PM ] [ محمدجانــبلاغی ]

دردودل من با شما  

5 دقیقه بیشتر طول نمیکشه

 سلام ،

محمد جانبلاغی هستم حرفهایی که تو این پست میذارم کمی متفاوته خودمونی مینویسم چون خدومونی بودن رو دوست دارم راحت و باز میرم جلو چون راحت بودن رو دوست دارم و دوست داشتم و دارم که اگر مطلب جدید به دستم میرسه که بتونه راهگشای توی کاربر باشه برای انتخاب بهتر برای  زندگی بهتر برات بنویسم و تو سایت بذارم  هدفم از ایجاد وبلاگ و وب سایتهای تنظیم خانواده و عاشقی برای تو همین بود نه دنبال جذب بازدید کننده بودم و نه شهرت  و  تا حالا هم تو هیچ سایتی تبلیغ نکردم   هر کی اومده از تو گوگل و بقیه سایتها اومده و یا معرفی دوستانش. من اون چیزی رو که میدونم در اختیار تو میذارم  تا بهتر انتخاب کنی  و اگر تو هم دوست گلم دوست دارید دانسته های خود را با من تقسیم کنید لطفا به این آدرس مراجعه فرمایید.

بیشترین مشاوره ای که با من شده است بیشترش در مورد عشق و ازدواج بوده است.به همین دلیل لازم دونستم که حرف های دلم را در مورد عشق و ازدواج به شما بگوییم. 

ازدواج یک اتفاقه و اتفاق خبر نمیکنه  تو زندگی ما ادما این انتخابهامونه که مسیرمون رو  تغییر میده  یه انتخاب  حتی اگر کوچیک باشه میتونه کل زندگی ما رو تغییر بده و مسیرش رو  عوض کنه  اکثر ماها در انتخابهای احساسیمون ( انتخاب همسر)دچار تردید میشیم  مشکل اینجاست که هر چقدرم ادعای  منطقی بودن میکنیم باز وقتی یک جریان تمام میشه میبینیم که احساسی فکر کرده بودیم  ما ها بلد نیستیم و یاد نگرفتیم با اطمینان انتخاب کنیم و همیشه مردد هستیم  . معمولا زود وابسته میشیم  زود بهم میگیم همو دوست داریم وزود فکر میکنیم عاشق شدیم و زود  احساسات جلوی دیدگان ما رو میگیره و زود همه چیز تمام میشه و خیلی دیر اتفاق می افته که دوست داشتنهایی که زود بوجود اومده به ازدواج ختم بشه  مسئله سادست چون ما دوست داشتنم نمیدونیم چیه   

اگر فیلم عاشقانه میبینی و خودت رو جای اون هنرپیشه قرار میدی بدون که نیاز به عاشق شدن داری یا قبلا یکی رو میخواستی که بهش نرسیدی وقتی به عشقت نمیرسی تکلیفت رو باهاش روشن کن و تو خودت مشکل رو حل کن . همه یه بار راست راستکی عاشق میشن اما چندین بار الکی الکی وابستگی رو با عشق قاطی می کنند .و فکر میکنند عاشق شدن . 

وقتی احساسات میاد وسط دوست داریم اگر پیش مشاور میریم حرف خودمون رو به کرسی بشینونیم  و مشاور هر حرفی بزنه ما فقط گوش میدیم چون نمیخواهیم با حقیقت روبرو بشیم چون حقیقت دور تر از اون چیزی که ما میخواهیم و فکر میکنیم بعدشم میگیم این مشاوره هیچی حالیش نیست (چون حرفایی که ما دوست داشتیم رو نزده ) این رفتار رو مشاورا بهش میگن مشاور بازی  وقتی یه دختر میاد ادعا میکنه یکی رو دوست داره  ازش میپرسی چرا طرفت رو دوست داری  میگه نمیدونم فقط میدونم هر کاری کنه دوستش دارم اگر هم بخواد دلیل بیاره دلایلی میاره که اصلا برای ازدواج دلایل محکمی نیست و شبیه  خاله بازیه بچه هاست از یه پسر میپرسی چرا دوسش داری  میگه صادقه خیلی دختر صادقیه می پرسم از کجا فهمیدی میگه خودش میگه با کسی نیست دیگه  خودش میگه  . میگه خیلی نازه  . ناز بودن ملاک  ازدواجه ؟  نه جونم یه احساسی ته دلت شکل گرفته که اون احساسه داره مغزتو شستشو میده و چرا دیگران میگن این طرف به دردت نمیخوره  ؟ چون  اونا اون احساسه رو که تو داری  ندارن پس از روی منطق بهت میگن  

میگه درکم میکنه  مشکلاتی که زیر یه سقف پیش میاد با دوران مجردی  فرق داره درک دوران مجردی با دوران تاهل دنیا دنیا تفاوت داره  . همه ما فکر میکنیم با باقیه همجنسامون فرق داریم  من با باقیه پسرا فرق دارم  منم با باقیه دخترا فرق دارم اما وقتی رابطه به هم میخوره من تو پسرا از همه بدتر میشم و اون دختر تو دخترا از همه بدتر  ما ها یاد نگرفتیم حتی  مثل دو تا ادم حسابی از هم جدا شیم  اکثر مواقع با دعوا و خیلی کارای ... این همونی بود که میگفت دوستم داره      

   وقتی اغاز رو ندونیم چطوری به پایان فکر کنیم  وقتی ندونیم کیو باید انتخاب کنیم چطور اهداف خودمون رو با اونطرف بالا و پایین میکنیم  .

دختره بعد از 6 ماه دوستی دلباخته شده خیلی راحت خودش رو در اختیار پسره قرار میده میگه خب دوسش داره  اخه پسره بهش گفته اگه منو دوست داری باید باهام فلان رابطه رو داشته باشی اخه من پسرم بهم فشار میاد  دختر نمیدونه که خب تو دوست داشتن بعضی وقتها باید  خیلی فشارهارو تحمل کرد و قتی یه پسر یا یه مرد نتونه نفس خودشو کنترل کنه فردا چطوری میخواد  فشاراهای زندگی رو تحمل کنه ؟ وقتی میبینم یه دختر یا یه پسر به طرفشون وابسته شدن و کور کورانه و کاملا احساسی میرن جلو بدجوری میریزم بهم با یکسری دلایل قصد دارن خودشونو توجیح کنند  .  

امروز با مشاورهای طرف قرار داد سایت تنظیم خانواده (www.tanzimekhanevadeh.ir)  جلسه داشتم برای برگذاری همایش وقتی مشاورا از مراجعه کننده های دختر و پسرشون میگن بعضی ها می خندند و بعضی ها هم گریه میکنند زمانی که با وبلاگ کار خودم رو شروع کردم خیلی چیزارو میدونستم اما بیشتر از اون خیلیهای دیگه رو نمیدونستم اما فهمیدم  دونستن همه وقتها هم خوب نیست . چون روی انتخابهای خودم تاثیر گذار بود . بیشتر فهمیدم  .

 

 بزرگترین عیب ما اینه که بلد نیستیم کسی رو درست دوست داشته باشیم .  اگر ما خودمون رو دوست نداشته باشیم نمیتونیم دیگری رو دوست داشته باشیم  وقتی میخوای یکی رو برای ازدواج انتخاب کنی سه اصل رو در نظر داشته باش   

ا صل  اول ببین اون میتونه خوشبختت کنه بعد برو جلو  90 درصد این مرحله منطقیه   

اصل دوم ببین تو میتونی خوشبختش کنی یا نه که اینم 90 درصدش منطقیه  

اصل سوم بررسی شرایط پیرامون شاید اون بتونه تو رو خوشبخت کنه و تو هم بتونی اونو خوشبخت کنی اما اینوسط برخی شرایط هست که مانع این میشه که شما دوتا همدیگرو خوشبخت کنید پس شرایط همدیگرو از نظرات مختلف انالیز کنید  بعد از این سه اصل بعد احساسی مسئله رو دریابید  مسلما اگر با منطق انتخاب کنید و با عشق زندگی کنید بهتره تا اینکه احساسی انتخاب کنی و اصلا زندگی نکنی و یه عمر همدیگه رو تحمل کنید .   اگرم میخواهی با کسی مشورت کنی یا برو پیش کسی مشورت کن که هم تو رو بشناسه هم طرفات رو یا اینکه نه تو رو بشناسه و نه طرفت رو اینها همش تو حرف سادس در عمل قدرت میخواد چون انسان همیشه درگیره احساساتشه و اگر پای جنس مخالف وسط باشه خیلی مسائل هست که اتش این احساسات رو داغتر میکنه . 

این مطالب رو بعنوان یک مقاله در نظر نگیرید برای ارتباط بیشتر با توی کاربر فقط خواستم دردو دل کرده باشم تا تو هم راحتر بتونی با من مدیر این وبلاگ و مجموعه وب سایتهای راه سبز زندگی و عاشقی برای تو دردو دل کنی اگر دوست داشتی تو نظرات این پست نظرتو بهم  بگو اگر کمکی ازم بر بیاد بدون که دریغ نمیکنم اگر غلط املایی زیاد داشته این مطلب یا مقالاتی که از خودمه باید ببخشید خیلی ها بهم تذکر دادن  خیلی ها اومدن به من حرفای رکیک زدن تو قسمت نظرات که اینقدر زشت بودن که نمی شد تایید کرد  خیلی ها تشکر کردن خیلی ها دعام کردن خیلی ها تذکرهای به جایی دادن خیلی ها انتقاد کردن کلا خیلی ها نظر دادن و من جاداره از همشون تشکر کنم .

خلاصه اگر کمکی از من بر بیاد در خدمتم

با تشکر از تو کاربر عزیز . ُ

دوستدار و برادر کوچک همه شما عزیزان محمد جانبلاغی

زندگی سرشار از عشق را برایتان آرزومندم.

23:12 | محمدجانــبلاغی | نظرات | ارسال پیام اختصاصی برای مدیر سایت

مشاوره با محمد جانبلاغی

مشاوره و دردودل کردن با محمد جانبلاغی

[ شنبه 19 آذر ماه سال 1390 ] [ 12:25 PM ] [ محمدجانــبلاغی ]

راه سبز زندگی  --- محمد جانبلاغی

از من نپرس
 چقدر دوستت دارم
 اینجا در قلب من حد و مرزی برای حضور تو نیست
 به من نگو که چگونه بی تو زیستن را تمرین کنم
 مگر ماهی بیرون از آب میتواند نفس بکشد
 مگر می شود هوا را از زندگیم برداری و من زنده بمانم
 بگو معنی تمرین چیست ؟
 بریدن از چه چیز را تمرین کنم ؟
 بریدن از خودم را ؟
 مگر همیشه نگفتم که تو هم پاره ای از تن منی … از من نپرس که اشکهایم را برای چه به پروانه ها هدیه می دهم
 همه می دانند که دوری تو روحم را می آزارد
 تو خود پروانه ها را به من سپردی که میهمان لحظه های بی کسی ام باشند
 نگاهتت را از چشمم برندار مرا از من نگیر …
 هوای سرد اینجا رو دوست ندارم
 مرا عاشقانه در آغوش بگیر که سخت تنهام

[ جمعه 18 آذر ماه سال 1390 ] [ 12:33 PM ] [ محمدجانــبلاغی ]

آقای دکتر محمدجانبلاغی پــــــرسش های بی پاسخ

آقای دکتر محمدجانبلاغی لطفا در بخش سوالات دگر گون کننده سایت شرکت کنید.

وخواستار آنیم تا گامی هرچند کوچک در راستای شناخت و تحلیل درون

 و گشودن گره های کور و هزارتوی افکار و خصایص شما بزرگواران - برداشته

 باشیم .

دوستدارتان جانبلاغی

آقای دکتر محمدجانبلاغی لینک ورد به سوالات بی پاسخ

[ پنجشنبه 10 آذر ماه سال 1390 ] [ 9:16 PM ] [ محمدجانــبلاغی ]

باید فراموشت کنم ،چندیست تمرین می کنم  

 من می توانم می شود آرام تلقین میکنم  

حالم ،نه اصلا خوب نیست تا بعد بهتر میشوم  

فکری برای این دل آرام غمگین میکنم  

من میپذیرم رفته ای و بر نمی گردی ---همین 

 خود را برای درک این صد بار تحسین می کنم -- 

کم کم از یاد می روی این روزگارو رسم اوست


کاش چیزایی که دوست نداشتیم زود از یادمون میرفت

[ یکشنبه 6 آذر ماه سال 1390 ] [ 6:03 PM ] [ محمدجانــبلاغی ]

با سلام خدمت شما دوستان عزیزم.من محمد جانبلاغی می خواهم با شما دوستان عزیزم در مورد ترس ونگرانی بحث وگفتگو کنم.

چندی پیش با دوستی (نیمای عزیز و نویسنده همکارم)  حرف می زدم.اون دوست عزیزم گفت که آقای جانبلاغی شما چگونه توانسته اید

این کتاب ها را بنویسد؟ من هم می خواهم کتاب های را بنویسم ولی می ترسم! من نمیدونم چکار کنم؟

حالا از شما عزیزان چند سوال می پرسم؟چون این می تونه مشکل خیلی از ما ها باشد.

آیا من به عنوان نوع انسان شجاعت و جسارت پدرانم را دارم؟ که در اون زمان نه برق بوده, نه امکانات رفاهی, نه بیمارستان بوده و...ولی زندگی کردند.

با سرما ها با گرما ها با سیل خشم طبیعت با طوفان با همه مشکلات زندگی که داشته اند ایستاده اند و زندگی کرده اند.

من و شما که فرزندانشان هستیم چی؟ ما با این همه امکانات باید صد برابر- هزار برابر از اون ها جسور تر و خوشحال تر باشیم.امیدوارتر باشیم.شاکرترباشیم.

وازخودمون سوال کنیم که آیا من جسارت حرکت - جسارت دیدن توانمدیهایم - جسارت ابراز وجودم را دارم؟پسر جان می خواهی بری خواستگاری؟

 دوست داری که به زوج آیندت بگی دوسش داری؟دوست داری بگی مایلی با من حرف بزنی؟دست و پات می لرزد.عرق می کنی.می ترسی.وحشت میگیردد.

آخر سر هم ولش می کنی و می روی.من نمیگم اون انتخا ب خوب یا بدی است.تا نشناسی که نمی تونی بفهمی.

آقای عزیز طرحی داری.ایده ای داری برنامه ای داری برای زندگیت سال هاست مرورش میکنی ولی می ترسی ابرازش کنید.

می ترسی کارتو  ول کنی بری دنبال یه کار جدید.جرات زندگیمون کجا رفته.

خانم حرفی داری می خواهی به همسرت بگی.خوب بگو.چــرا میذاری اینقدر جمع بشه تا عصبانی بشی.که پرخاش کنی.یا غر بزنی.

بعد زخم معده بگیری - سرطان بگیری.خوب حرفتون بزن.چون می ترسی.چون جسارتتو از دست دادی.

به خاطر بیارید شجاعت با بی تربیتی فرق می کند.شجاعت با خشونت فرق می کند.منو شما ممکنه در صد مورد با هم تفاهم نداشته باشیم

ولی می تونیم که احترام همدیگه را داشته باشیم.اتفاقا بی ادبی و بی تربیتی و پرخاشگری نتیجه ضعف بشر است.

اینقدر خودمون را باترس ها محدود کرده ایم که نفس نمیتونیم بکشیم.نه برای اینکه فضا تنگ است بلکه از این جهت است که ما ترسو هستیم.

ترس از زندگی داریم.ترس از مقابله داریم.اینقدر میذاریم جمع بشه که به خشونت گرایش پیدا می کند.یا افسرده میشیم یا پرخاشگر.

لزومی ندارد افسرده یا پرخاشگر بشیم.حد وسط.حرفمون را بزنیم.ابراز وجود کنیم.

توی مهمونی می خواهی بلند شو برقص.آخه بده؟چی بده؟ من رقصم مسخره است! خوب باشه.بذار بخندن.حداقل 2 نفر خوشحال میشه.

خودتم خوشحال میشوی.می خواهی آواز بخونی؟بلند شو آوزتو بخون. صدات بده؟ مگه گفتی صدات خوبه؟

می خواهی کتاب بنویسی؟ می ترسی؟ شجاعت پدارمون را نگاه کن.کتابتون بنویس.در زندگی جاری بشید.

 چقدر عمر می کنید؟ما غالبا در پیله ترس هایمون کوچک می مانیم. نه اینکه دیگران نمی گذارند.ما خودمون می ترسیم.

می ترسیم شکسن بخوریم - اشتباه بکنیم.می ترسیم محروم بشیم.

من در دانشگاه دوستی داشتم که می گفت : آقای جانبلاغی تو چـرا اینقدر می خندی؟اصلا به چی می خندی؟

گفتم دوست عزیزم چطور مگه؟ مگر شما نمی خندید؟گفت اگر بخندیم : نمی گویند این جلف است - بی عار است.خول است.و..

کمی به فکر فرو رفتم وگفتم دوست گلم یه خول زنده بهتر از یک دانای مرده است.

اون دوست من می ترسه بخنده بهش بگویند خول است.می ترسه بخنده بگویند این جلف است -می ترسه شاد باشه بهش بگن بی عار است.

ولی من ترجیح می دهم بهم بگویند جلف - بی عار - خول - نادان و هرچی میخواهند بگن.ولی خودم باشم.نقش بازی نکنم.

 *برقص*
 *چنانکه گویی کسی تو را نمی بیند
 *عشق بورز*
 *چنانکه گویی هرگز آزرده نشده ای
 *بخوان*
 *چنانکه گویی کسی تو را نمی شنود
 *زندگی کن*
 *چنانکه گویی بهشت روی زمین است
 خودت رو از قید هرچه رنگ و روشنایی باخته، برهان
 بذار نور به زندگیت وارد بشه

کمتر از ذره نئی پست مشو عشق بورز    تا به افلاک خورشید رسی چرخ زنان.

دوستدارتان محمد جانبلاغی

[ جمعه 4 آذر ماه سال 1390 ] [ 11:17 AM ] [ محمدجانــبلاغی ]

1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 >>

.: طراحی قالب سایت توسط: محمدجانبلاغی :. آشنای محبــوب (آموزش مسائل جنسی و زناشویی)
درباره وبلاگ

با نام صاحب جلال و کرم ،عالم مطلق

سنگی که طاقت ضربه های تیشه را ندارد، تندیس زیبا نمیشود. فقط یک بار فرصت داری تا از وجودت تندیس بسازی. پس از زخم تیشه خسته نشو!

خدایا: من گمشده ی دریای متلاطم روزگارم و تو بزرگواری! پس ای خدا! هیچ می دانی که بزرگوار آن است که گمشده ای را به مقصد برساند ؟
تا ابد محتاج یاری تو ، رحمت تو ، توجّه تو ، عشق تو ، گذشت تو ، عفو تو ، مهربانی تو ، و در یک کلام ... محتاج توام ! خدایا! مرا متبرک گردان تا عشق ورزیدن و خندیدن را بیاموزم. به همه.مرا بیاموز تا در همه موقعیت ها و شرایط زندگی بخندم و بدانم در هر آنچه روی میدهد نیکی نهفته است.....
آرزوی توفیق و پیشرفت در اهداف مقدستان را،  از خداوند سبحان، آرزومندم


مدیر وبلاگ:محمد جــــانبلاغی

تماس با من

dr.janblagi@gmail.com
موضوعات وب
پـ نـ پـ سایت
راه سبز زندگی
یاری شما عزیزان

کمک به مردم سومالی عزیز

محبت عمل می کند

با اهدای کمک شما به قحطی زدگان سومالی زندگی دوباره را به آن ها هدیه کرده اید.

 بانک ملت - به نام صدیقه تقی ء ی

 شماره حساب:3361408212

شماره کارت: 6104337045401112

خداوند به شما برکت بدهد

موزیک سایت


فال سایت


آمار سایت
تعداد بازدید ها: 216729