دریافت محصولات فرهنگی راه سبز زندگی![]()
|
ღஜღدهــکــده ســبــز جـانبلاغی ღஜღ ღஜღشــکــــســـت عـــشــقـــیღஜღشــکستـ غرورღஜღ
| ||||||
همیشه از تو نوشتن برای من سخت است [ یکشنبه 9 بهمن ماه سال 1390 ] [ 2:51 PM ] [ محمدجانــبلاغی
]
من همان شوق عجیبم ، همان لرزش دست من همان وسوسه عشق تو و طعم شکست من فراموش شده ی شهر و دیاری ملعون شادی ناب مرا برد شبی عشق و جنون من همان زائره کوچک شهر غم عشق دامنم سوخت شبی آتش سوزنده من همان ملعبه کوچک آن چرخ و فلک دست بازیچه بازی بد تیر و فلک من همان همنفس باد و خزان و شب هجر ظلم هجران چه سبب بود امان از شب هجر من همان همدم ظلمت ، تو همان همدم نور کی شود کور کند چشم تورا روشن نور من همان گمشده فریاد همان لمس سکوت خوب دانم که برد عمر مرا دست حبوط من پریشان شده دست تو و خواهش باد مرگ بر هرچه پلیدی و تباهی و عناد من و شیدایی و عشق بی سرانجام تو بس به من از عشق بگو ، نه طعم کال یک هوس
[ چهارشنبه 5 بهمن ماه سال 1390 ] [ 11:20 AM ] [ محمدجانــبلاغی
]
[ چهارشنبه 5 بهمن ماه سال 1390 ] [ 11:19 AM ] [ محمدجانــبلاغی
]
[ چهارشنبه 5 بهمن ماه سال 1390 ] [ 11:18 AM ] [ محمدجانــبلاغی
]
یک شبی مجنون نمازش را شکست بی وضو در کوچه لیلا نشست عشق آن شب مست مستش کرده بود فارغ از جام الستش کرده بود سجده ای زد بر لب درگاه او پر زلیلا شد دل پر آه او گفت یا رب از چه خوارم کرده ای بر صلیب عشق دارم کرده ای جام لیلا را به دستم داده ای وندر این بازی شکستم داده ای نشتر عشقش به جانم می زنی دردم از لیلاست آنم می زنی خسته ام زین عشق، دل خونم مکن من که مجنونم تو مجنونم مکن مرد این بازیچه دیگر نیستم این تو و لیلای تو ... من نیستم گفت: ای دیوانه لیلایت منم در رگ پیدا و پنهانت منم سال ها با جور لیلا ساختی من کنارت بودم و نشناختی عشق لیلا در دلت انداختم صد قمار عشق یک جا باختم کردمت آوارهء صحرا نشد گفتم عاقل می شوی اما نشد سوختم در حسرت یک یا ربت غیر لیلا برنیامد از لبت روز و شب او را صدا کردی ولی دیدم امشب با منی گفتم بلی مطمئن بودم به من سرمیزنی در حریم خانه ام در میزنی حال این لیلا که خوارت کرده بود درس عشقش بیقرارت کرده بود مرد راهش باش تا شاهت کنم صد چو لیلا کشته در راهت کنم. [ چهارشنبه 5 بهمن ماه سال 1390 ] [ 11:17 AM ] [ محمدجانــبلاغی
]
گفتگو با خدا
همه ما پنهانی و در نهان، دل گفته هایی با خدا داریم، کسی از آن خبر ندارد و خود می گوییم و خدا شنونده است. آنچه می خوانید بخشی هایی از گفتگوهای “من وشما”، با خداست: گفتم: خستهام گفتم: انگار، مرا فراموش کرده ای! گفتم: تا کی باید صبر کرد؟ گفتم: تو بزرگی و نزدیکیت برای منِِِ کوچک، خیلی دوره! تا آن موقع چه کار کنم؟ گفتم: خیلی خونسردی! تو خدایی و صبور! من بندهات هستم و ظرف صبرم کوچک است… یک اشاره کنی تمامه! گفتم: “انا عبدک الضعیف الذلیل…” اصلا چطور دلت میاد؟ گفتم: دلم گرفته گفتم: اصلا بیخیال! توکلت علی الله گفتم: خیلی چاکریم! ولی این بار، انگار گفتی: حواست را خوب جمع کن! گفتم: چقدر احساس تنهایی میکنم؛ گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم… کاش میشد به تو نزدیک بشوم گفتم: این هم توفیق میخواهد! گفتم: معلومه که دوست دارم مرا ببخشی گفتم: با این همه گناه… آخر چه کاری میتوانم بکنم؟ گفتم: دیگر روی توبه ندارم گفتم: با این همه گناه، برای کدام گناهم توبه کنم؟ گفتم: یعنی اگر باز هم بیابم؟ بازهم مرا میبخشی؟ گفتم: نمیدانم چرا همیشه در مقابل این کلامت کم میارم! آتشم میزند؛ ذوبم میکند؛ عاشق میشوم! … توبه میکنم ناخواسته گفتم: “الهی و ربی من لی غیرک” ای خدا و پروردگار من! [آخر] من جز تو که را دارم؟ گفتم: در برابر این همه مهربانیت چه کار میتوانم بکنم؟ گفتم: هیچ کسی نمیداند تو دلم چه میگذرد گفتم: غیر از تو کسی را ندارم با خودم گفتم: خداوند!… خالق هستی!… با فرشتههایش!… به ما درود میفرستند تا هدایت شویم؟! …پس باید ثابت کنم که شایستهی سلام و درود عرشیانم.باید گوهر درونم را از هرچه زنگار پاک کنم. [ سه شنبه 4 بهمن ماه سال 1390 ] [ 11:08 AM ] [ محمدجانــبلاغی
]
[ دوشنبه 3 بهمن ماه سال 1390 ] [ 4:28 PM ] [ محمدجانــبلاغی
]
نه...سرمایمان از زمستان نبود
بجز ما کسی زیر باران نبود زمان روی یک سیب آغازشد ولی سیب آغاز انسان نبود خداخوردن سیب رامنع کرد خدا آن زمان ها مسلمان نبود خدا دید ما دوستدار همیم که از خلقت خود پشیمان نبود اگر لذت با تو بودن نداشت چنین خوردن سیب آسان نبود خدا راند ما راشبی از بهشت بهشتی که اندوه درآن نبود زمین ذره هایی پر از درد داشت فقط آدم این گوشه مهمان نبود خیابانی اول خدا آفرید که جمعیت آن فراوان نبود بجز ما که درآن قدم می زدیم کسی عابرآن خیابان نبود دل آدم آن وقت ها غصه داشت ولی غصه اش قحطی نان نبود وحالا به خاطر می آریم ما زمانی که زنجیر وزندان نبود زمانی که هنگام مجرم شدن بجز سیب دردست انسان نبود [ دوشنبه 3 بهمن ماه سال 1390 ] [ 4:27 PM ] [ محمدجانــبلاغی
]
این شعرها دیگر برای هیچکس نیست نه! در دلم انگار جای هیچکس نیست
آنقدر تنهایم که حتی دردهایم دیگر شبیه دردهای هیچکس نیست
حتی نفسهای مرا از من گرفتند من مردهام در من هوای هیچکس نیست
دنیای مرموزیست ما باید بدانیم که هیچکس اینجا برای هیچکس نیست
من میروم هرچند میدانم که دیگر پشت سرم حتی دعای هیچکس نیست [ دوشنبه 3 بهمن ماه سال 1390 ] [ 12:18 PM ] [ محمدجانــبلاغی
]
از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست سفر از فاصله ی دور حکایت دارد خسته با رفتن احساس رفاقت دارد دوری از این دیده ، اما باز یادت میکنم حرمت این آشنایی فرش راهت میکنم سوختن با تو به پروانه شدن می ارزد [ دوشنبه 3 بهمن ماه سال 1390 ] [ 12:15 PM ] [ محمدجانــبلاغی
]
[ دوشنبه 3 بهمن ماه سال 1390 ] [ 12:13 PM ] [ محمدجانــبلاغی
]
کوک کن ساعتِ خویش !
اعتباری به خروسِ سحری ، نیست دگر دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است کوک کن ساعتِ خویش ! که مـؤذّن ، شبِ پیـش دسته گل داده به آب . . . و در آغوش سحر رفته به خواب کوک کن ساعتِ خویش ! شاطری نیست در این شهرِ بزرگ که سحر برخیزد شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین دیر برمی خیزند کوک کن ساعتِ خویش ! که سحر گاه کسی بقچه در زیر بغل ، راهیِ حمّامی نیست که تو از لِخ لِخِ دمپایی و تک سرفه ی او برخیزی کوک کن ساعتِ خویش ! رفتگر مُرده و این کوچه دگر خالی از خِش خِشِ جارویِ شبِ رفتگر است کوک کن ساعتِ خویش ! ماکیان ها همه مستِ خوابند شهر هم . . . خوابِ اینترنتیِ عصرِ اتم می بیند کوک کن ساعتِ خویش ! که در این شهر ، دگر مستی نیست که تو وقتِ سحر ، آنگاه که از میکده برمی گردد از صدای سخن و زمزمه ی زیرِ لبش برخیزی کوک کن ساعتِ خویش ! اعتباری به خروسِ سحری نیست دگر ، و در این شهر سحرخیزی نیست [ چهارشنبه 28 دی ماه سال 1390 ] [ 11:19 AM ] [ محمدجانــبلاغی
]
با بودن تو حال من اصلا خراب نیست [ چهارشنبه 28 دی ماه سال 1390 ] [ 11:17 AM ] [ محمدجانــبلاغی
]
من در اتاقم مطالعه می کنم تو در اتاقت استراحت می کنی او سر چهار راه آدامس می فروشد من شام می خورم تو رستوران می روی او گرسنه است من به ییلاق می روم تو با دوستانت همه ی بعد از ظهر را قدم می زنید او با دستمالش شیشه ی ماشین ها را تمییز می کند من پول تو جیبی پسرم را می دهم تو پول تو جیبی دخترت را می دهی او ترازویش را در پیاده رو جلویش گذاشته و 10 تومنی هایش را نگاه می کند من پدرم را دوست دارم تو مادرت را بیش از هر کس دوست می داری او پدرش معتاد است و مادرش در خانه ای کار میکند پدر من مادرم را دوست دارد پدر تو به مادرت عشق می ورزد او پدر و مادرش از هم طلاق گرفته اند من یک خواهر بزرگ تر و یک برادر کوچک تر دارم تو یک برادر بزرگ تر و دو خواهر کوچک تر داری او 6 برادر و 3 خواهر دارد برادر من دانشگاه می رود خواهر تو دبیرستانی است او برادر هایش یا معتادند یا در زندان یا ... من عاشق شده ام تو می دانی عشق چیست او تا کنون به هیچ چیز عاشقانه نگاه نکرده است من آن لاین هستم تو آن لاین هستی او بی نان است من از سیاست متنفرم تو سیاست را دوست داری او شکم سیر را بیشتر از سیاست دوست دارد من تابستان را دوست دارم تو بهار را و شکوفه ها را دوست داری برای او تابستان و زمستان فرقی ندارند من شب های داغ تابستانی را بی روانداز می خوابم تو شب های سرد زمستان را با پتوی گرمت می خوابی او در زمستان و تابستان فقط یک زیر انداز لازم دارد شهر من زیبا نیست شهر تو زیبا است و دوستش داری شهر او را تلی از خاک بر جا مانده از زلزله است تفریح من گوش دادن به موسیقی است تفریح تو دیدن فیلمی است تفریح او آب تنی در حوضچه ی وسط میدان است من از زندگی ام راضی نیستم تو زندگی ات را دوست داری و به خواسته هایت رسیده ای برای او زندگی اجباری است بدون انتخاب من او را دیده ام تو او را دیده ای و تا کنون به زندگی او دقت نکرده ای او برای ما آزمونی سنگین است
[ دوشنبه 26 دی ماه سال 1390 ] [ 1:36 PM ] [ محمدجانــبلاغی
]
غریب آمده بودم غریب خواهم رفت
نچیده سیب به رویای سیب خواهم رفت میان بوسه طنابی به دار می بافند به گونه با گل سرخ فریب خواهم رفت صدای خواب براحساس شهر می پیچید وگفت با دل من بی نصیب خواهم رفت ومرگ سهم تمام حیات حـّوا بود اسیردست رسوم عجیب خواهم رفت به شوق باغ پراز یاس های شهرقدیم ازاین بهاردروغین نجیب خواهم رفت اگرچه گریه براین شهرجرم زندان داشت میان همهمه هاعن قریب خواهم رفت زمان کوچ شد افسوس،دست من خالیست غریب آمده بودم غریب خواهم رفت [ شنبه 24 دی ماه سال 1390 ] [ 12:08 PM ] [ محمدجانــبلاغی
]
((با سلام خدمت شما کاربران گرامی)) طبق نظرات شما کاربران گرامی که خواسته بودید من رزومه ای از خودم را برای شما گذاشته ام پیام ما: ((عشق٬آرامش و دوستی را برای شما آرزومندیم)) دوستدار شما محمد جانبلاغی
ادامه مطلب [ جمعه 23 دی ماه سال 1390 ] [ 9:13 PM ] [ محمدجانــبلاغی
]
برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیست گویی همه خوابند ، کسی را به کسی نیست آزادی و پرواز از آن خاک به این خاک جز رنج سفر از قفسی تا قفسی نیست این قافله از قافله سالار خراب است اینجا خبر از پیش رو و باز پسی نیست تا آئینه رفتم که بگیرم خبر از خویش دیدم که در آن آئینه هم جز تو کسی نیست من در پی خویشم ، به تو بر می خورم اما آن سان شده ام گم که به من دسترسی نیست آن کهنه درختم که تنم زخمی برف است حیثیت این باغ منم ، خار و خسی نیست امروز که محتاج توام ، جای تو خالیست فردا که می آیی به سراغم نفسی نیست در عشق خوشا مرگ که این بودن ناب است وقتی همه ی بودن ما جز هوسی نیست ه.ا.سایه [ سه شنبه 20 دی ماه سال 1390 ] [ 8:54 PM ] [ محمدجانــبلاغی
]
کسی دیگر نمی کوبد در این خانه متروکه ویران را سی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم!!! من شمع می سوزم ودیگر هیچ چیز از من نمی ماند من گریان ونالانم ومن تنهای تنهایم !!! رون کلبه ی خاموش خویش اما سی حال من غمگین نمی پرسد!!! من دریای پر اشکم که توفانی به دل دارم رون سینه ی پرجوش خویش اما!!! سی حال من تنها نمی پرسد من چون تک درخت زرد پاییزم !!! ه هر دم با نسیمی میشود برگی جدا از او دیگر هیچی از من نمی ماند!!!
[ شنبه 17 دی ماه سال 1390 ] [ 5:20 PM ] [ محمدجانــبلاغی
]
چه زود فراموش شدم... چه زود فراموش شدم آن زمان که نگاهم از نگاهت دور شد .... چه زود از یاد تو رفتم آنگاه که دستانم از دستان تو رها شد.... مقصد من در این راه عاشقی بیراهه بود این همه انتظار و دلتنگی بیهوده بود ! با اینکه دلتنگ هستم اما چاره ای جز تحملش ندارم ،خیلی خسته ام ، راهی جز تنها ماندن ندارم ! چه زود قصه عشقمان به سر رسید اما آن مرد عاشق به عشقش نرسید ! چه زود آسمان زندگی ام ابری شد ، دلم برای آن آسمان آبی دلتنگ است ، که با هم در اوج آن پرواز می کردیم و به عشق هم می خواندیم آواز زندگی را ... آرزوی دلم تبدیل به رویا شد ، تنها ماندم و عشقم افسانه شد ... چه زود رفتی و چشم به ستاره ای درخشان تر از من دوختی ، با اینکه کم نور بودم اما داشتم به پای عشقت می سوختم ، با اینکه برای خود کسی نبودم ، اما آنگاه که با تو بودم برای خودم همه کس بودم !چه زود غروب آمد و دیگر طلوعی نیامد !هرچه به انتظار آمدنت نشستم نیامدی ، هرچه اشک ریختم کسی اشکهایم را پاک نکرد، هرچه گوشه ای نشستم و زانو به بغل گرفتم کسی نیامد مرا در آغوش بگیرد و آرام کند . خواستم بی خیال شوم ، بی خیالی مرا دیوانه کرد ، خواستم تنها باشم ، تنهایی مرا بیچاره کرد . چه زود گذشت لحظه های با تو بودن ، چه دیر گذشت لحظه های دور از تو بودن و دیگر نگذشت آنگاه که تو رفتی و هیچ گاه نیامدی !باور داشته باش هنوز هم برای تو زنده ام ، هر گاه دیدی نیستم بدان که از عشقت مرده ام ! چه زود فراموش شدم آن زمان که دلم برایت خون شد .... تازه می خواستم با آن رویاهای عاشقانه ای که در سر داشتم تو را خوشبخت کنم ، می خواستم عاشق ترین باشم ، برای تو بهترین باشم ، اما نمی دانستم دیگر جایی درقلبت ندارم ... چه زود فراموش شدم آن زمان که دیگر تو را ندیدم !
[ شنبه 17 دی ماه سال 1390 ] [ 5:16 PM ] [ محمدجانــبلاغی
]
به ابد خواهم برد من به درماندگی صخره و سنگ من به آوارگی ابر و نسیم من به سرگشتگی آهوی دشت من به تنهایی خود می مانم شعر چشمان تو را می خوانم چشم تو چشمه شوق چشم تو ژرف ترین راز وجود برگ بید است که با زمزمه جاریه باد تن به وارستن عمر ابدی می سپرد اما برای من - افسوس [ شنبه 17 دی ماه سال 1390 ] [ 5:14 PM ] [ محمدجانــبلاغی
]
رد شد شبیه رهگذری باد، از درخت آرام سیبِ کوچکی افتاد از درخت افتاد پیشِ پای تو، با اشتیاق گفت: ای روستای شعر تو آباد از درخت، امسال عشق سهم مرا داد از بهار آیا بهار سهم ترا داد، از درخت؟ امشب دلم شبیه همان سیب تازه است سیبی که چید حضرت فرهاد از درخت کی میشود که سیب غریبِ نگاه من با دستِ گرم تو شود آزاد از درخت چشمان مهربان تو پرباد از بهار همواره رهگذار تو پرباد از درخت امروز آمدی که خداحافظی کنی آرام سیب کوچکی افتاد از درخت! [ سه شنبه 13 دی ماه سال 1390 ] [ 2:47 PM ] [ محمدجانــبلاغی
]
چه قدر فاصله اینجاست بین آدمها
چه قدر عاطفه تنهاست بین آدمها کسی به حال شقایق دلش نمی سوزد و او هنوز شکوفاست بین آدمها کسی به نیت دل ها دعا نمی خواند غروب زمزمه پیداست بین آدمها چه می شود همه از جنس آسمان باشیم طلوع عشق چه زیباست بین آدمها تمام پنجره ها بی قرار بارانند چه قدر خشکی و صحراست بین آدمها به خاطر تو سرودم چرا که تنها تو دلت به وسعت دریاست بین آدمها [ سه شنبه 13 دی ماه سال 1390 ] [ 2:46 PM ] [ محمدجانــبلاغی
]
[ سه شنبه 13 دی ماه سال 1390 ] [ 2:44 PM ] [ محمدجانــبلاغی
]
بگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی
آهنگ اشتیاق دلی درد مند را
شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق آزار این رمیده ی سر در کمند را
بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت اندوه چیست، عشق کدامست، غم کجاست
بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان عمریست در هوای تو از آشیان جداست
دلتنگم، آنچنان که اگر بینمت به کام خواهم که جاودانه بنالم به دامنت
شاید که جاودانه بمانی کنار من ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت
تو آسمان آبی آرامو روشنی من چون کبوتری که پرم در هوای تو
یک شب ستاره های تو را دانه چین کنم با اشک شرم خویش بریزم به پای تو
بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب
بیمار خنده های توام ، بیشتر بخند خورشید آرزوی منی ، گرم تر بتاب [ دوشنبه 12 دی ماه سال 1390 ] [ 9:12 PM ] [ محمدجانــبلاغی
]
امشب سرآن دارم . تا با تو سخن گویم راه تو بپویم من . اسرار تو راجویم امشب که نهم برسر. قرآن تو را تا صبح، خواهم که به درگاهت . آشفته کنم مویم امشب ز تو می خواهم . تاعفوکنی من را زین رو به درت تا صبح . خاک ازتوبه می سویم امشب بپوشم جوشن . با خواندن نامت من یارب زبلاهایت . ایمن بنما کویم! [ دوشنبه 12 دی ماه سال 1390 ] [ 7:12 PM ] [ محمدجانــبلاغی
]
گاهی نفس به تیزی شمشیر می شود
از هرچه زندگیست دلت سیر می شود گویی به خواب بود جوانیمان گذشت گاهی چه زود فرصتمان دیر می شود کاری ندارم آنکه کجایی چه می کنی بی عشق سر مکن که دلت پیر می شود [ دوشنبه 12 دی ماه سال 1390 ] [ 7:11 PM ] [ محمدجانــبلاغی
]
یادم باشد.... یادم باشد حرفی نزنم که دلی بلرزد. خطی ننویسم که آزار دهد کسی را. یادم باشد که روز و روزگار خوش است و تنها دل ما دل نیست یادم باشد جواب کینه را تنهابا کمتر از مهر و جواب دورنگی را با کمتر از صداقت ندهم یادم باشد که در برابر فریاد ها سکوت کنم وبرای سیاهی ها نور بپاشم یادم باشد از چشمه درس خروش بگیرم و از آسمان درس پاک زیستن یادم باشد سنگ خیلی تنهاست یادم باشد با سنگ هم لطیف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ام نه برای تکرار اشتباه گذشتگانم یادم باشد زندگی را دوست بدارم. با تشکر محمد جانبلاغی [ شنبه 10 دی ماه سال 1390 ] [ 11:35 AM ] [ محمدجانــبلاغی
]
[ دوشنبه 5 دی ماه سال 1390 ] [ 9:20 PM ] [ محمدجانــبلاغی
]
تنهایی هامو بعد از این با قلب کی قسمت کنم واسه فراموش کردنت باید به چی عادت کنم تو داری از من میگذری٬ من باید از تو بگذرم چیزی نمی تونم بگم٬ باید بیفتی از سرم بعد از تو باید با خودم٬ تنهای تنها سر کنم یک عمر باید بگذره تا امشبو باور کنم
[ شنبه 3 دی ماه سال 1390 ] [ 10:52 AM ] [ محمدجانــبلاغی
]
چقدر خوشبخته اونی که تورو داره [ چهارشنبه 30 آذر ماه سال 1390 ] [ 7:39 PM ] [ محمدجانــبلاغی
]
شب و احساس دلتنگی از اینجا تا خیال تو یه ساعت نیست که رفتی و بهونه می کنم جات و رها شو با من این لحظه هوا عطره تو رو داره دوباره خونه دلگیره چشام تا صبح بیداره می خوام تا حس کنم ماه و تو آغوشم کناره تو چقدر لمس تنت خوبه می گیرم حس دستات و یه فرصت از چشات می خوام یه لحظه با تو تنها شم توی آرامش دستات بمونم تا که پیدا شم صدام کن که خیال تو منو تنها نمیذاره دلم از حس دلتنگی توی این لحظه بیزاره نباشی بی تو تاریکم توی تصویره آئینه تو می رقصی و چشم من فقط رویات و میبینه هنوزم وقت تنهایی نگاهم بونه می گیره تو رو می خوام و دور از تو یه جورایی نفس گیره
[ چهارشنبه 30 آذر ماه سال 1390 ] [ 7:39 PM ] [ محمدجانــبلاغی
]
انگاری من زیادی ام چرا فرق نداره می خوام برم از پیش تو چرا برات فرق نداره انگاری از گذشته مون دیگه بازی بسه می خوام برم از پیش تو چرا برات فرق نداره [ چهارشنبه 30 آذر ماه سال 1390 ] [ 7:38 PM ] [ محمدجانــبلاغی
]
تو هنوزم مثل قصه واسه پرواز خیالی حس خوبه یه بهونه واسه بارون چشامی تو نگاهت مثل آفتاب تا همیشه مهربونه قلب پاکت مثل آینه که همیشه روبه رومه لحظه های عاشقونه در کنارت آرزومه داشتن تو واسه قلبم مثل فتح آسمونه کاش بدونی که به جز تو عشقی از خدا نمی خوام تو که باشی در کنارت تا ابد مالک دنیام مثل جاده که همیشه واسه رفتن و عبوره لحظه های خوبه با تو از شب وحادثه دوره خواب چشمات مثل بارون توی خلوت نگامه وقتی نیستی غم دنیا مثل کوهی سر رامه انتظار دیدن تو مثل بارون بهاره هیچکی جز من نمی تونه آرزوت کنه دوباره شب تنها شدن من زیر بارون ستاره کاش یکی بود میرسوندش دستات و به من دوباره
[ چهارشنبه 30 آذر ماه سال 1390 ] [ 7:37 PM ] [ محمدجانــبلاغی
]
نگاهت با منه اما خیالت رو نمی دونم تو این راهی که میرم من یه بن بستیه می دونم من از حادثه لبریزم تو و خواب پریشونی نگاهت می کنم اما نگاهم رو نمی خونی تو آغوش کدوم رویا تو رفتی که فراموشی صدات کردم و مثل شب سکوتی سرد و خاموشی کدوم حسی تو رو از من گرفته مثه تنهایی دل آرومی ندارم من تو این لحظه که اینجایی به دنبال یه خورشیدم تو تن برفی دستات خیالت پی کی رفته من و رد می کنه چشمات غروبهای نگاه تو یه احساس غریبونست پشیمونی تو از اینکه کنارت دل دیوونست تو این راهی که رفتم من دو راهی تو و قلبم یه احساسی به تو دارم نمیذاره که برگردم همونقدر که ازم دوری خیالم به تو نزدیکه یه سوسوی ضعیفی هست نباشی خونه تاریکه یه شب خواب تو رو دیدم یه عمررفته فراموشم نمیدم قلبت و حتی برنگردی به آغوشم
[ چهارشنبه 30 آذر ماه سال 1390 ] [ 7:36 PM ] [ محمدجانــبلاغی
]
شب و احساس دلتنگی از اینجا تا خیال تو یه ساعت نیست که رفتی و بهونه می کنم جات و رها شو با من این لحظه هوا عطره تو رو داره دوباره خونه دلگیره چشام تا صبح بیداره می خوام تا حس کنم ماه و تو آغوشم کناره تو چقدر لمس تنت خوبه می گیرم حس دستات و یه فرصت از چشات می خوام یه لحظه با تو تنها شم توی آرامش دستات بمونم تا که پیدا شم صدام کن که خیال تو منو تنها نمیذاره دلم از حس دلتنگی توی این لحظه بیزاره نباشی بی تو تاریکم توی تصویره آئینه تو می رقصی و چشم من فقط رویات و میبینه هنوزم وقت تنهایی نگاهم بونه می گیره تو رو می خوام و دور از تو یه جورایی نفس گیره
[ چهارشنبه 30 آذر ماه سال 1390 ] [ 7:33 PM ] [ محمدجانــبلاغی
]
کاش وقتی زندگی فرصت دهد گاهی از پروانه ها یادی کنیم کاش بخشی از زمان خویش را وقف قسمت کردن شادی کنیم کاش گاهی در مسیر زندگی باری از دوش نگاهی کم کنیم فاصله های میان خویش را با خطوط دوستی مبهم کنیم کاش وقتی آرزویی میکنیم از دل شفاف مان هم رد شود مرغ آمین هم از آنجا بگذرد حرف های قلبمان را بشنود [ دوشنبه 28 آذر ماه سال 1390 ] [ 9:11 PM ] [ محمدجانــبلاغی
]
باز آن یار بی وفا [ دوشنبه 28 آذر ماه سال 1390 ] [ 9:07 PM ] [ محمدجانــبلاغی
]
کاش گم می شدی در دفتر خاطرات زندگی ام .... [ شنبه 26 آذر ماه سال 1390 ] [ 7:21 PM ] [ محمدجانــبلاغی
]
آدمها چه موجوداتی دلگیری هستند [ جمعه 25 آذر ماه سال 1390 ] [ 1:32 PM ] [ محمدجانــبلاغی
]
اگر خواستی بدانی چقدر ثروتمندی،هرگز پول هایت را نشمار،قطره ای اشک بریز و دستهایی که برای پاک کردن اشکهایت می آیند،را بشمار.این است ثروت واقعی.... من فقیرترینم! به اندازه یه دریا اشک ریختم ولی حتی یک دست هم برای پاک کردن اشکهایم نبود!!! [ جمعه 25 آذر ماه سال 1390 ] [ 1:28 PM ] [ محمدجانــبلاغی
]
دردودل من با شما 5 دقیقه بیشتر طول نمیکشه سلام ، محمد جانبلاغی هستم حرفهایی که تو این پست میذارم کمی متفاوته خودمونی مینویسم چون خدومونی بودن رو دوست دارم راحت و باز میرم جلو چون راحت بودن رو دوست دارم و دوست داشتم و دارم که اگر مطلب جدید به دستم میرسه که بتونه راهگشای توی کاربر باشه برای انتخاب بهتر برای زندگی بهتر برات بنویسم و تو سایت بذارم هدفم از ایجاد وبلاگ و وب سایتهای تنظیم خانواده و عاشقی برای تو همین بود نه دنبال جذب بازدید کننده بودم و نه شهرت و تا حالا هم تو هیچ سایتی تبلیغ نکردم هر کی اومده از تو گوگل و بقیه سایتها اومده و یا معرفی دوستانش. من اون چیزی رو که میدونم در اختیار تو میذارم تا بهتر انتخاب کنی و اگر تو هم دوست گلم دوست دارید دانسته های خود را با من تقسیم کنید لطفا به این آدرس مراجعه فرمایید. بیشترین مشاوره ای که با من شده است بیشترش در مورد عشق و ازدواج بوده است.به همین دلیل لازم دونستم که حرف های دلم را در مورد عشق و ازدواج به شما بگوییم. ازدواج یک اتفاقه و اتفاق خبر نمیکنه تو زندگی ما ادما این انتخابهامونه که مسیرمون رو تغییر میده یه انتخاب حتی اگر کوچیک باشه میتونه کل زندگی ما رو تغییر بده و مسیرش رو عوض کنه اکثر ماها در انتخابهای احساسیمون ( انتخاب همسر)دچار تردید میشیم مشکل اینجاست که هر چقدرم ادعای منطقی بودن میکنیم باز وقتی یک جریان تمام میشه میبینیم که احساسی فکر کرده بودیم ما ها بلد نیستیم و یاد نگرفتیم با اطمینان انتخاب کنیم و همیشه مردد هستیم . معمولا زود وابسته میشیم زود بهم میگیم همو دوست داریم وزود فکر میکنیم عاشق شدیم و زود احساسات جلوی دیدگان ما رو میگیره و زود همه چیز تمام میشه و خیلی دیر اتفاق می افته که دوست داشتنهایی که زود بوجود اومده به ازدواج ختم بشه مسئله سادست چون ما دوست داشتنم نمیدونیم چیه اگر فیلم عاشقانه میبینی و خودت رو جای اون هنرپیشه قرار میدی بدون که نیاز به عاشق شدن داری یا قبلا یکی رو میخواستی که بهش نرسیدی وقتی به عشقت نمیرسی تکلیفت رو باهاش روشن کن و تو خودت مشکل رو حل کن . همه یه بار راست راستکی عاشق میشن اما چندین بار الکی الکی وابستگی رو با عشق قاطی می کنند .و فکر میکنند عاشق شدن . وقتی احساسات میاد وسط دوست داریم اگر پیش مشاور میریم حرف خودمون رو به کرسی بشینونیم و مشاور هر حرفی بزنه ما فقط گوش میدیم چون نمیخواهیم با حقیقت روبرو بشیم چون حقیقت دور تر از اون چیزی که ما میخواهیم و فکر میکنیم بعدشم میگیم این مشاوره هیچی حالیش نیست (چون حرفایی که ما دوست داشتیم رو نزده ) این رفتار رو مشاورا بهش میگن مشاور بازی وقتی یه دختر میاد ادعا میکنه یکی رو دوست داره ازش میپرسی چرا طرفت رو دوست داری میگه نمیدونم فقط میدونم هر کاری کنه دوستش دارم اگر هم بخواد دلیل بیاره دلایلی میاره که اصلا برای ازدواج دلایل محکمی نیست و شبیه خاله بازیه بچه هاست از یه پسر میپرسی چرا دوسش داری میگه صادقه خیلی دختر صادقیه می پرسم از کجا فهمیدی میگه خودش میگه با کسی نیست دیگه خودش میگه . میگه خیلی نازه . ناز بودن ملاک ازدواجه ؟ نه جونم یه احساسی ته دلت شکل گرفته که اون احساسه داره مغزتو شستشو میده و چرا دیگران میگن این طرف به دردت نمیخوره ؟ چون اونا اون احساسه رو که تو داری ندارن پس از روی منطق بهت میگن میگه درکم میکنه مشکلاتی که زیر یه سقف پیش میاد با دوران مجردی فرق داره درک دوران مجردی با دوران تاهل دنیا دنیا تفاوت داره . همه ما فکر میکنیم با باقیه همجنسامون فرق داریم من با باقیه پسرا فرق دارم منم با باقیه دخترا فرق دارم اما وقتی رابطه به هم میخوره من تو پسرا از همه بدتر میشم و اون دختر تو دخترا از همه بدتر ما ها یاد نگرفتیم حتی مثل دو تا ادم حسابی از هم جدا شیم اکثر مواقع با دعوا و خیلی کارای ... این همونی بود که میگفت دوستم داره وقتی اغاز رو ندونیم چطوری به پایان فکر کنیم وقتی ندونیم کیو باید انتخاب کنیم چطور اهداف خودمون رو با اونطرف بالا و پایین میکنیم . دختره بعد از 6 ماه دوستی دلباخته شده خیلی راحت خودش رو در اختیار پسره قرار میده میگه خب دوسش داره اخه پسره بهش گفته اگه منو دوست داری باید باهام فلان رابطه رو داشته باشی اخه من پسرم بهم فشار میاد دختر نمیدونه که خب تو دوست داشتن بعضی وقتها باید خیلی فشارهارو تحمل کرد و قتی یه پسر یا یه مرد نتونه نفس خودشو کنترل کنه فردا چطوری میخواد فشاراهای زندگی رو تحمل کنه ؟ وقتی میبینم یه دختر یا یه پسر به طرفشون وابسته شدن و کور کورانه و کاملا احساسی میرن جلو بدجوری میریزم بهم با یکسری دلایل قصد دارن خودشونو توجیح کنند . امروز با مشاورهای طرف قرار داد سایت تنظیم خانواده (www.tanzimekhanevadeh.ir) جلسه داشتم برای برگذاری همایش وقتی مشاورا از مراجعه کننده های دختر و پسرشون میگن بعضی ها می خندند و بعضی ها هم گریه میکنند زمانی که با وبلاگ کار خودم رو شروع کردم خیلی چیزارو میدونستم اما بیشتر از اون خیلیهای دیگه رو نمیدونستم اما فهمیدم دونستن همه وقتها هم خوب نیست . چون روی انتخابهای خودم تاثیر گذار بود . بیشتر فهمیدم .
بزرگترین عیب ما اینه که بلد نیستیم کسی رو درست دوست داشته باشیم . اگر ما خودمون رو دوست نداشته باشیم نمیتونیم دیگری رو دوست داشته باشیم وقتی میخوای یکی رو برای ازدواج انتخاب کنی سه اصل رو در نظر داشته باش ا صل اول ببین اون میتونه خوشبختت کنه بعد برو جلو 90 درصد این مرحله منطقیه اصل دوم ببین تو میتونی خوشبختش کنی یا نه که اینم 90 درصدش منطقیه اصل سوم بررسی شرایط پیرامون شاید اون بتونه تو رو خوشبخت کنه و تو هم بتونی اونو خوشبخت کنی اما اینوسط برخی شرایط هست که مانع این میشه که شما دوتا همدیگرو خوشبخت کنید پس شرایط همدیگرو از نظرات مختلف انالیز کنید بعد از این سه اصل بعد احساسی مسئله رو دریابید مسلما اگر با منطق انتخاب کنید و با عشق زندگی کنید بهتره تا اینکه احساسی انتخاب کنی و اصلا زندگی نکنی و یه عمر همدیگه رو تحمل کنید . اگرم میخواهی با کسی مشورت کنی یا برو پیش کسی مشورت کن که هم تو رو بشناسه هم طرفات رو یا اینکه نه تو رو بشناسه و نه طرفت رو اینها همش تو حرف سادس در عمل قدرت میخواد چون انسان همیشه درگیره احساساتشه و اگر پای جنس مخالف وسط باشه خیلی مسائل هست که اتش این احساسات رو داغتر میکنه . این مطالب رو بعنوان یک مقاله در نظر نگیرید برای ارتباط بیشتر با توی کاربر فقط خواستم دردو دل کرده باشم تا تو هم راحتر بتونی با من مدیر این وبلاگ و مجموعه وب سایتهای راه سبز زندگی و عاشقی برای تو دردو دل کنی اگر دوست داشتی تو نظرات این پست نظرتو بهم بگو اگر کمکی ازم بر بیاد بدون که دریغ نمیکنم اگر غلط املایی زیاد داشته این مطلب یا مقالاتی که از خودمه باید ببخشید خیلی ها بهم تذکر دادن خیلی ها اومدن به من حرفای رکیک زدن تو قسمت نظرات که اینقدر زشت بودن که نمی شد تایید کرد خیلی ها تشکر کردن خیلی ها دعام کردن خیلی ها تذکرهای به جایی دادن خیلی ها انتقاد کردن کلا خیلی ها نظر دادن و من جاداره از همشون تشکر کنم . خلاصه اگر کمکی از من بر بیاد در خدمتم با تشکر از تو کاربر عزیز . ُ دوستدار و برادر کوچک همه شما عزیزان محمد جانبلاغی زندگی سرشار از عشق را برایتان آرزومندم. [ شنبه 19 آذر ماه سال 1390 ] [ 12:25 PM ] [ محمدجانــبلاغی
]
از من نپرس [ جمعه 18 آذر ماه سال 1390 ] [ 12:33 PM ] [ محمدجانــبلاغی
]
وخواستار آنیم تا گامی هرچند کوچک در راستای شناخت و تحلیل درون و گشودن گره های کور و هزارتوی افکار و خصایص شما بزرگواران - برداشته باشیم . دوستدارتان جانبلاغی [ پنجشنبه 10 آذر ماه سال 1390 ] [ 9:16 PM ] [ محمدجانــبلاغی
]
باید فراموشت کنم ،چندیست تمرین می کنم من می توانم می شود آرام تلقین میکنم حالم ،نه اصلا خوب نیست تا بعد بهتر میشوم فکری برای این دل آرام غمگین میکنم من میپذیرم رفته ای و بر نمی گردی ---همین خود را برای درک این صد بار تحسین می کنم -- کم کم از یاد می روی این روزگارو رسم اوست
[ یکشنبه 6 آذر ماه سال 1390 ] [ 6:03 PM ] [ محمدجانــبلاغی
]
با سلام خدمت شما دوستان عزیزم.من محمد جانبلاغی می خواهم با شما دوستان عزیزم در مورد ترس ونگرانی بحث وگفتگو کنم. چندی پیش با دوستی (نیمای عزیز و نویسنده همکارم) حرف می زدم.اون دوست عزیزم گفت که آقای جانبلاغی شما چگونه توانسته اید این کتاب ها را بنویسد؟ من هم می خواهم کتاب های را بنویسم ولی می ترسم! من نمیدونم چکار کنم؟ حالا از شما عزیزان چند سوال می پرسم؟چون این می تونه مشکل خیلی از ما ها باشد. آیا من به عنوان نوع انسان شجاعت و جسارت پدرانم را دارم؟ که در اون زمان نه برق بوده, نه امکانات رفاهی, نه بیمارستان بوده و...ولی زندگی کردند. با سرما ها با گرما ها با سیل خشم طبیعت با طوفان با همه مشکلات زندگی که داشته اند ایستاده اند و زندگی کرده اند. من و شما که فرزندانشان هستیم چی؟ ما با این همه امکانات باید صد برابر- هزار برابر از اون ها جسور تر و خوشحال تر باشیم.امیدوارتر باشیم.شاکرترباشیم. وازخودمون سوال کنیم که آیا من جسارت حرکت - جسارت دیدن توانمدیهایم - جسارت ابراز وجودم را دارم؟پسر جان می خواهی بری خواستگاری؟ دوست داری که به زوج آیندت بگی دوسش داری؟دوست داری بگی مایلی با من حرف بزنی؟دست و پات می لرزد.عرق می کنی.می ترسی.وحشت میگیردد. آخر سر هم ولش می کنی و می روی.من نمیگم اون انتخا ب خوب یا بدی است.تا نشناسی که نمی تونی بفهمی. آقای عزیز طرحی داری.ایده ای داری برنامه ای داری برای زندگیت سال هاست مرورش میکنی ولی می ترسی ابرازش کنید. می ترسی کارتو ول کنی بری دنبال یه کار جدید.جرات زندگیمون کجا رفته. خانم حرفی داری می خواهی به همسرت بگی.خوب بگو.چــرا میذاری اینقدر جمع بشه تا عصبانی بشی.که پرخاش کنی.یا غر بزنی. بعد زخم معده بگیری - سرطان بگیری.خوب حرفتون بزن.چون می ترسی.چون جسارتتو از دست دادی. به خاطر بیارید شجاعت با بی تربیتی فرق می کند.شجاعت با خشونت فرق می کند.منو شما ممکنه در صد مورد با هم تفاهم نداشته باشیم ولی می تونیم که احترام همدیگه را داشته باشیم.اتفاقا بی ادبی و بی تربیتی و پرخاشگری نتیجه ضعف بشر است. اینقدر خودمون را باترس ها محدود کرده ایم که نفس نمیتونیم بکشیم.نه برای اینکه فضا تنگ است بلکه از این جهت است که ما ترسو هستیم. ترس از زندگی داریم.ترس از مقابله داریم.اینقدر میذاریم جمع بشه که به خشونت گرایش پیدا می کند.یا افسرده میشیم یا پرخاشگر. لزومی ندارد افسرده یا پرخاشگر بشیم.حد وسط.حرفمون را بزنیم.ابراز وجود کنیم. توی مهمونی می خواهی بلند شو برقص.آخه بده؟چی بده؟ من رقصم مسخره است! خوب باشه.بذار بخندن.حداقل 2 نفر خوشحال میشه. خودتم خوشحال میشوی.می خواهی آواز بخونی؟بلند شو آوزتو بخون. صدات بده؟ مگه گفتی صدات خوبه؟ می خواهی کتاب بنویسی؟ می ترسی؟ شجاعت پدارمون را نگاه کن.کتابتون بنویس.در زندگی جاری بشید. چقدر عمر می کنید؟ما غالبا در پیله ترس هایمون کوچک می مانیم. نه اینکه دیگران نمی گذارند.ما خودمون می ترسیم. می ترسیم شکسن بخوریم - اشتباه بکنیم.می ترسیم محروم بشیم. من در دانشگاه دوستی داشتم که می گفت : آقای جانبلاغی تو چـرا اینقدر می خندی؟اصلا به چی می خندی؟ گفتم دوست عزیزم چطور مگه؟ مگر شما نمی خندید؟گفت اگر بخندیم : نمی گویند این جلف است - بی عار است.خول است.و.. کمی به فکر فرو رفتم وگفتم دوست گلم یه خول زنده بهتر از یک دانای مرده است. اون دوست من می ترسه بخنده بهش بگویند خول است.می ترسه بخنده بگویند این جلف است -می ترسه شاد باشه بهش بگن بی عار است. ولی من ترجیح می دهم بهم بگویند جلف - بی عار - خول - نادان و هرچی میخواهند بگن.ولی خودم باشم.نقش بازی نکنم. *برقص* کمتر از ذره نئی پست مشو عشق بورز تا به افلاک خورشید رسی چرخ زنان. دوستدارتان محمد جانبلاغی [ جمعه 4 آذر ماه سال 1390 ] [ 11:17 AM ] [ محمدجانــبلاغی
]
|
||||||
|
تمامی حقوق مادی و معنوی مطالب سایت برای نویسندگان شکست عشقی محفوظ است . کپی کردن مطالب با ذکر منبع بلامانع است. | ||||||